تبلیغات
دل نوشته ها
دل نوشته ها
سلام مهربون خوش اومدی

دلم تنگ شده
برای دوستیمون 
برای صمیمیتمون
برای خواهر بودمون
برای...
کاش می شد زمان به عقب برگرده
و همه چیز خوب و خوش باشه.
دلم تنگ شده برای تو
آره برای تو
برای تویی که ...




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 دی 1392 توسط ستاره

من و نادیا همچنان حضور داریم

نادیا ترم آخر دانشگاه رو می گذرونه و سخت مشغوله

من هم بدون وجود ایشون دست و دلم به نوشتن نمی ره

 





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1389 توسط ستاره

نخست:هنگامیکه به پستی تن میداد که بلندی یابد.

دوم:آنگاه که در برابر از پا افتادگان میپرید.

سوم:آنگاه که میان آسان و دشوار مختار شد و اسان رابرگزید.

چهارم:آنکه گناهی مرتکب شدو با یادآوری اینکه دیگران نیزهمچون

اودست به گناه میزننددلداری داد.

پنجم:آنگاه که از ناچاری،تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیباییش

راناشی از توانایی دانست.

ششم:آنگاه که زشتی چهره ای رانکوهش کرد،حال آنکه

یکی از نقابهای خودش بود.

هفتم:آنگاه که آوای ثنا سر داد و آن را فضیلت پنداشت.

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 10 آبان 1389 توسط نادیا

دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعیدویاسر وایضا صفر

با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!

یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود

بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم

بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر

خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی

 





نوشته شده در تاریخ شنبه 8 آبان 1389 توسط نادیا

گربه ای که از درخت بالا نرود نمیتواند به سگ جواب سر بالا بدهد.

 

 آنچنان با تو یکی شده ام که وقتی نیستی به دنبال خودم میگردم.

 

بلبلی که تارهای صوتی اش را از دست داده بود، انگشت پایش را

 داخل دهانش کرده بود و داشت سوت بلبلی میزد.

 

عنکبوت مهربان با تارش برای مگس پلیور بافته است.

 

زنبوری که روی گل قالی نشسته باشد دست خالی به کندو

 برمیگردد.

 

سطل زباله در اثر مسمومیت در گذشت.

 

عاشق خربزه ام. چون مثل هندوانه دونه هاشو تو سلول انفرادی

 حبس نمیکنه.

 

به ماهی فکر کردم، چون به آب فکر نکرده بودم ماهی فکرم مرد.

 

مورچه ها به دلیل مشغله ی زیاد نه ماه عسل دارند و نه سیزده بدر.

 





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 آبان 1389 توسط نادیا

من نمیدونم چرا هر کی با جامعش

مشکل داره از دین برمیگرده.

بقول دوستم میگه به چشم دارم

میبینم که دونه دونه اطرافیام

دارن از دین برمیگردند.

آخه چرا ما باید نارضایتی از

جامعه رو اینجوری بیان کنیم...

یکی گفت: چون ما قرآن نمیخونیم

یعنی خودمون مسلمون نشدیم

از طریق جامعه اسلامی مسلمون

شدیم که نتیجه اش میشه این.

یه نارضایتی باعث روی برگردوندن

میشه...

تو بگو مسخره نیست این

کار بعضیا...آخه جامعه چه ربطی به

دین داره..حالا اسلامی باشه...





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 مهر 1389 توسط نادیا

فرض کنید که با توجه به مدرک فوق لیسانس یا دکترای شما

موقعت شغلی مناسبی در شهرتون فراهم شده باشه،

از طرف دیگه به شما پیشنهاد داده می شه که برای

انجام ماموریتی به نقاط محروم برین و  توسط دانشتون

نیازهای مردم رو برآورده کنید،

شما کدوم موقعیت رو انتخاب می کنید؟

جوابهاتون رو عین واقعیت ذکر کنید نه آرمانی .

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 مهر 1389 توسط ستاره

 

ما که اطفال این دبستانیم

از کتاب و قلم گریزانیم

غالبا" تخس و لوس و بی ادبیم

موی ژولیده و پریشانیم

اول ترم فکر شیطنتیم

آخر ترم درس می خوانیم

موقع امتحان پایان ترم

بس که در مانده و پریشانیم

خیره بر برگه بغل دستی

لاجرم مثل فکس می مانیم

بی هدف می رویم دانشگاه

ارزش علم را نمی دانیم

بعد طی مدارج عالی

لنگ شغلی شریف می مانیم

عوض حرفه ای درآمد زا

در مسنجر تمام شب ON ایم

سالها در پی مدرکی هستیم

تا که فامیل را بچزانیم

 





نوشته شده در تاریخ شنبه 17 مهر 1389 توسط ستاره

چرا همیشه و در هر شرایطی باید به فکر

فقرا و نیازمندان باشیم؟

چرا زا اول فکرشون کار نکرد که پول دار باشن؟

از کجا معلوم که حقشون نباشه؟

نارحت نشید ولی شاید اشتباهی کردن تو زندگیشون

که همیشه مریضن...مریضی های سخت دارن که از پس

خرجش بر نمیان..(آخه همه فقیرا مریضن.بیشتر سرطان

یا مریضیای سختتر دارن...)

مگه ما به اثر کارامون بر زندگی ایمان نداریم؟


بهتره توضیح بیشتره روی نظرات هر کس بدم...


میگن تو در هر روز یه سهمیه ای برای شادی و خنده داری

وقتی قرص روانگردان یا خوشی های زود گذر

استفاده میکنی سهمیه ی خنده ی روزای بعدتم استفاده

کردی...پس محکومی روزای بعد نخندی و عذابشو بکشی...





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 مهر 1389 توسط نادیا

 

تا به حال به پوشش مجری های زن دقت کردین؟

این بندگان خدا از اونجایی که تحت نظارتِِ وزارتِ

فرهنگ و ارشاد اسلامی هستند ، گاها" مانتوهایی

به تن می کنند چنان گشاد و طویل ،

 که بندگان خدا در اون غرق می شن .

علی الخصوص که مانتو عاریه باشه و برای خودشون هم نباشه!

آستین ها رو به اجبار تا می زنند و یک جلوه ی ناپسندی

رو به وجود می یارن . از اون گذشته این چادر های ملی

که به تازگی خیلی از مجری ها سر می کنند و رنگی هستند

کلا" حال آدم رو دگرگون می کنند . به گونه ای که بنده

تذکر هم دادم ، اصلا" قشنگی چادر به مشکی بودنش

 فردا همه با چادر گل منگلی پا شن  بیان بیرون خوبه؟!

اصلا" یعنی که چی؟!!! مگه با تغییر رنگ چادر،

 ملت از افسردگی می یان بیرون؟!!!

چادر رو ملی کردن هیچی نگفتیم ، تنگش کردن

هیچی نگفتیم ، دیگه رنگی اش نکنید و تن ملت کنید!!!

 

 





نوشته شده در تاریخ شنبه 10 مهر 1389 توسط ستاره
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


Blog Skin