من و نادیا همچنان حضور داریم
نادیا ترم آخر دانشگاه رو می گذرونه و سخت مشغوله
من هم بدون وجود ایشون دست و دلم به نوشتن نمی ره
نخست:هنگامیکه به پستی تن میداد که بلندی یابد.
دوم:آنگاه که در برابر از پا افتادگان میپرید.
سوم:آنگاه که میان آسان و دشوار مختار شد و اسان رابرگزید.
چهارم:آنکه گناهی مرتکب شدو با یادآوری اینکه دیگران نیزهمچون
اودست به گناه میزننددلداری داد.
پنجم:آنگاه که از ناچاری،تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیباییش
راناشی از توانایی دانست.
ششم:آنگاه که زشتی چهره ای رانکوهش کرد،حال آنکه
یکی از نقابهای خودش بود.
هفتم:آنگاه که آوای ثنا سر داد و آن را فضیلت پنداشت.
دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب
گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!
گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعیدویاسر وایضا صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله
بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود
بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی

گربه ای که از درخت بالا نرود نمیتواند به سگ جواب سر بالا بدهد.
آنچنان با تو یکی شده ام که وقتی نیستی به دنبال خودم میگردم.
بلبلی که تارهای صوتی اش را از دست داده بود، انگشت پایش را
داخل دهانش کرده بود و داشت سوت بلبلی میزد.
عنکبوت مهربان با تارش برای مگس پلیور بافته است.
زنبوری که روی گل قالی نشسته باشد دست خالی به کندو
برمیگردد.
سطل زباله در اثر مسمومیت در گذشت.
عاشق خربزه ام. چون مثل هندوانه دونه هاشو تو سلول انفرادی
حبس نمیکنه.
به ماهی فکر کردم، چون به آب فکر نکرده بودم ماهی فکرم مرد.
مورچه ها به دلیل مشغله ی زیاد نه ماه عسل دارند و نه سیزده بدر.
من نمیدونم چرا هر کی با جامعش
مشکل داره از دین برمیگرده.
بقول دوستم میگه به چشم دارم
میبینم که دونه دونه اطرافیام
دارن از دین برمیگردند.
آخه چرا ما باید نارضایتی از
جامعه رو اینجوری بیان کنیم...
یکی گفت: چون ما قرآن نمیخونیم
یعنی خودمون مسلمون نشدیم
از طریق جامعه اسلامی مسلمون
شدیم که نتیجه اش میشه این.
یه نارضایتی باعث روی برگردوندن
میشه...
تو بگو مسخره نیست این
کار بعضیا...آخه جامعه چه ربطی به
دین داره..حالا اسلامی باشه...
فرض کنید که با توجه به مدرک فوق لیسانس یا دکترای شما
موقعت شغلی مناسبی در شهرتون فراهم شده باشه،
از طرف دیگه به شما پیشنهاد داده می شه که برای
انجام ماموریتی به نقاط محروم برین و توسط دانشتون
نیازهای مردم رو برآورده کنید،
شما کدوم موقعیت رو انتخاب می کنید؟
جوابهاتون رو عین واقعیت ذکر کنید نه آرمانی .
ما که اطفال این دبستانیم
از کتاب و قلم گریزانیم
غالبا" تخس و لوس و بی ادبیم
موی ژولیده و پریشانیم
اول ترم فکر شیطنتیم
آخر ترم درس می خوانیم
موقع امتحان پایان ترم
بس که در مانده و پریشانیم
خیره بر برگه بغل دستی
لاجرم مثل فکس می مانیم
بی هدف می رویم دانشگاه
ارزش علم را نمی دانیم
بعد طی مدارج عالی
لنگ شغلی شریف می مانیم
عوض حرفه ای درآمد زا
در مسنجر تمام شب ON ایم
سالها در پی مدرکی هستیم
تا که فامیل را بچزانیم
چرا همیشه و در هر شرایطی باید به فکر
فقرا و نیازمندان باشیم؟
چرا زا اول فکرشون کار نکرد که پول دار باشن؟
از کجا معلوم که حقشون نباشه؟
نارحت نشید ولی شاید اشتباهی کردن تو زندگیشون
که همیشه مریضن...مریضی های سخت دارن که از پس
خرجش بر نمیان..(آخه همه فقیرا مریضن.بیشتر سرطان
یا مریضیای سختتر دارن...)
مگه ما به اثر کارامون بر زندگی ایمان نداریم؟
بهتره توضیح بیشتره روی نظرات هر کس بدم...
میگن تو در هر روز یه سهمیه ای برای شادی و خنده داری
وقتی قرص روانگردان یا خوشی های زود گذر
استفاده میکنی سهمیه ی خنده ی روزای بعدتم استفاده
کردی...پس محکومی روزای بعد نخندی و عذابشو بکشی...
تا به حال به پوشش مجری های زن دقت کردین؟
این بندگان خدا از اونجایی که تحت نظارتِِ وزارتِ
فرهنگ و ارشاد اسلامی هستند ، گاها" مانتوهایی
به تن می کنند چنان گشاد و طویل ،
که بندگان خدا در اون غرق می شن .
علی الخصوص که مانتو عاریه باشه و برای خودشون هم نباشه!
آستین ها رو به اجبار تا می زنند و یک جلوه ی ناپسندی
رو به وجود می یارن . از اون گذشته این چادر های ملی
که به تازگی خیلی از مجری ها سر می کنند و رنگی هستند
کلا" حال آدم رو دگرگون می کنند . به گونه ای که بنده
تذکر هم دادم ، اصلا" قشنگی چادر به مشکی بودنش
فردا همه با چادر گل منگلی پا شن بیان بیرون خوبه؟!
اصلا" یعنی که چی؟!!! مگه با تغییر رنگ چادر،
ملت از افسردگی می یان بیرون؟!!!
چادر رو ملی کردن هیچی نگفتیم ، تنگش کردن
هیچی نگفتیم ، دیگه رنگی اش نکنید و تن ملت کنید!!!
سلام...همه کسایی که دانشجو هستن
میدونن وقتی اسم معارف میاد
چه عذابی یادشون میاد
...کلاسای بیخود که فقط به درد بالا بردن معدل
میخوره
که گاهی توی دانشگاهی مثل دانشگاه ما یه عامل نزول معدله...
شخصا سر این کلاسا پیرمیشم
بس که منطقهای بیخود میشنوم که از
طرف بچه هام تایید میشه
...وای...ازترس حرف نمیزنم،
ولی مگه
میشه...
خلاصه من یه بار قسر در رفتم سر همین طاقت نیوردنم
ولی یه سوال پرسیدم سر جلسه اول کلاس
...شمام نظرتونو بگید...
بچه ها انقدر خوبه آدم مسجد بسازه به عنوان باقیات الصالحات...
ولی
خوش به حال اونی که مسجد بسازه آیت الله بهجت توش نماز بخونه
و
بیچاره اونی که مسجد بسازه یه آدم عادی توش نماز بخونه


من این حرفو قبول ندارم...
شما انسانی و عقل و قدرت انتخاب داری،قبول نداشته باش.

گفتم:ثواب نماز من با یه عالم پیش خدا فرق نداره ولی تاثیرش تو زندگی
اون بهتر بوده.اون از ثواب نمازش تو زندگی معنویش استفاده کرده ولی من
نتونستم...ولی ثواب ما دو تا پیش خدا فرق نداره...
نماز من ثوابش کمه...
حالا نظر تو چیه؟