دل نوشته ها

بسم الله الرحمن الرحیم

به وبلاگ یکی از دوستان رفته بودم که برای انجام این بازی دعوتمون کرد

البته قبلا هم تو  وبلاگ (گاه نوشته ها) یک بازی وبلاگی راه انداخته بودن

 اما وقتی بهش فکر کردم دیدم شیطنتهام رو می شه اینه که بی خیالش شدم 

حالا شاید یه زمانی بهش فکر کردم

حالا بریم سراغ این بازی!

 دلیل اینکه این به اصطلاح بازی رو انتخاب کردم جذابیت سوالهاش بود.

 سوال اولش یعنی "چی شد که وبلاگ نویسی رو شروع کردین؟ یا با تشویق چه کسی؟ "

عرضم به حضور شریفتون از اونجایی که بنده مختصری کنجکاو ،

(یا خودمونی تر بگم فضول) تشریف دارم

برای اینکه بدونم وبلاگ رو چطور ایجاد می کنن و به چه دردی می خوره اومدم میهن بلاگ.

البته قبل از اون با بلاگفا شروع به کار کردم (راز سکوت)

و دلم می خواست یک وبلاگ گروهی هم داشته باشم.

اینه که اقدام به ایجاد این وبلاگ نمودیم.

سوال دوم: چی شد که با وبلاگ اینجانب آشنا شدید؟

عرضم به حضور شریفتون  من وبلاگها رو اکثرا از قسمت نظرات وبلاگهای دیگه پیدا می کنم

البته خیلی از وبلا گها هم بودن که منو پیدا کردن

و سوال آخر: اگه قرار باشه اینترنت برای همیشه قطع بشه

 و فقط اندازه ی یه کامنت گذاشتن فرصت داشته باشین اون یه کامنتو واسه کی میذارین؟  

اگه قرار باشه اینترنتم قطع بشه اونم برای همیشه یک مطلب ارسال می کنم

 که دارم برای همیشه میرم که بیشتر از این ملت منتظر تشریف فرمایی بنده نگردن

 


نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن 1388 ساعت 06:09 ب.ظ به قلم ستاره {نظرات }


در مجلس رسول خدا(ص)افراد معمولآ دایره وار می نشستند.

هر کس که وارد می شد هر جا که خالی بود می نشست.

نه اینکه افراد مجبور باشند جا خالی کنندتا کسی بالای مجلس بنشیند.

یکی از مسلمانان فقیر وارد شد،

 و در کنار شخصی که به اصطلاح اشرافی بود نشست.

آن مرد از روی جاهلیت خود را کنار کشید.

رسول اکرم متوجه شد؛به او گفت چرا چنین کاری کردی؟

ترسیدی چیزی از ثروتت به او بچسبد؟یا چیزی از فقر او به تو بچسبد؟

نه...یا رسول الله. پس چرا چنین کاری کردی؟

اشتباه کردم.غلط کردم.

به جریمه این اشتباه نیمی از دارایی خود را به او می بخشم.

به آن برادر مؤمن گفتند آنرا تحویل بگیر.

 گفت: نمیگیرم.

گفتند چرا؟تو که نداری؟

گفت: می ترسم بگیرم و همانند این مرد اشرافی غرور مرا در بر گیرد.


نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن 1388 ساعت 05:31 ب.ظ به قلم ستاره {نظرات }


من کلآ آدم خودداریم،وتااونجا که خودم میدونم احساساتم جز

خوشحالیم تو صورتم مشخص نیست...یعنی سعی میکنم...

نمیدونم چرا ولی دریه مورد اصلآنمیتونم ناراحتیموبروز ندم

اونم وقتیه که بخوره تو ذوقم...چطوری میخوره توذوقم؟!؟!؟!

وقتی قیافه ی یه شخص با ذهنیتم نخونه... Fainting   Fainting 

عصبی نشیــــــــــــــــــــــــــــد...بعضیام اینجورین دیگه.

توچی؟وقتی قیافش با خیالت فرق داره چیکار میکنی؟؟؟؟

Shocked 1

 

 

 








نوشته شده در جمعه 16 بهمن 1388 ساعت 07:02 ب.ظ به قلم نادیا {نظرات }


تموم شد...

 Jump For Joy Jump For Joy Jump For Joy    Jump For Joy 

دلی عاشق

ذهنی جستجوگر

روحی عصیانگر

  نگاهی پرهیزگر

وزبانی پرسشگر

می طلبم!

Light Menorah





نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن 1388 ساعت 03:14 ب.ظ به قلم نادیا {نظرات }


سارا تو اتاقش صداشون رو شنیده بود حرف به اینجا که رسید خیالش راحت شد،

فکر می کرد مادر دیگه تنهاشون نمی گذاره!

اما یک غصه باقی بود مادر باز چیز تازه ای می خواست!

بعد از اون روز مادر روزی ده بار از پدر طلاق می خواست!

با عقل کودکانه اش فهمیده بود که مادر به طلاق بیشتر از چیزهای دیگه نیاز داره.

چند سالی بود به قلکش دست نزده بود،

حالا لابد انقدر پول بود که بتونه یک سبد، یک کیلو یا شاید هم یک بسته طلاق بخره!

نمی دونست می تونه اون رو با خورش بیاره یا نه؟!

بزرگ بود، کوچیک بود، خوردنی بود، پوشیدنی بود! 

همین قدر می دونست که تا اون رو بدست نیاره نمی تونه به خونه برگرده.

دست به جیب برد و نشانی جایی رو که طلاق می فروختن رو بیرون کشید،

کاغذ رو باز کرد و به خطوط نامفهوم اون خیره شد.

مادر چند شب قبل این برگه رو به پدر داده بود و پدر با عصبانیت اون رو، روی میز پرت کرد.

و سارا اون کاغذ رو یواشکی بدون اینکه اونها متوجه بشن برداشته بود.

کاغذ رو تا کرد وتو جیبش گذاشت.

گم شده بود، این تنها چیزی بود که بهش فکر می کرد.

می ترسید قبل از اینکه طلاق رو برای مادرش بخره توی برف بمیره!!!

دیگه نای راه رفتن نداشت،سرما رو حس نمی کرد.

مقابل چشمهای نیمه بازش یک بسته کادو پیچ شده پر از طلاق،

با روبانهای رنگی چرخ می خورد!

با نگاهش از خدا کمک خواست، ساده و کودکانه.

«و خدا به فریادش رسید»

یک سیاهی از دور پیدا شد،

معلم روستا بود؛ نفس زنان به نزدیک سارا اومد؛شاید از شهر بر می گشت.

پلک های سارا روی هم اومد و دیگه چیزی نفهمید!

چشم هاش در خانه آقا معلم باز شد،چند دقیقه ای با هم حرف زدند و دوباره خوابش برد.

شب روی سر روستا سایه انداخته بود،

 که پدر و مادر سارا سراسیمه خودشون رو به خونه آقا معلم رسوندن.

پدر به معاینه سارا مشغول شد،مادر وحشت زده بر جا خشکش زده بود.

مریم جان سارا رو از کجا پیدا کردین؟!

می خواست به شهر بره تا چیزی بخره...!

هر دو خیره به مریم نگاه می کردند.

مریم با بغض ادامه داد:

می خواست برای مادرش طلاق بخره!!! یک  کیلو، دو متر،سه من،نمی دانم چقدر؟!

اما آنقدر که مادرش با پدر دعوا نکنه و دیگه انقدر طلاق نخواد!!!

مادر گریان چشم به زمین دوخت،پدر دلمرده تر از اونی بود که بخواد حرف بزنه؛

سرش رو روی میز گذاشت و ها های گریه کرد.

مادر سارا هم حال و روز خوشی نداشت. نادم و پشیمان، اشک می ریخت.

پدر سارا رو برداشت و به خونه رفتند.

مادر سوپ گرمی درست کرد و برای سارا کوچولو برد.

پدر هنوز متحیر بود،انگار سعادت باز آمده اش رو باور نداشت!

سارا در بستر نیم خیز شد چیزی آشنا اونها رو بهم پیوند داده بود.

از میان برف ها زیر آسمان آبی خدا صدای خنده شان دل شب را روشن کرد.

 

 

                                                                                     پایان

 


نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن 1388 ساعت 06:25 ب.ظ به قلم ستاره {نظرات }


،سکوت همه جا رو قراگرفته بود،انگار فقط او بود و خدا

. دست های کوچیکش رو رو به آسمون گرفت

.زیر لب دعا کرد دلش کمی آروم گرفت

،خواست به راهش ادامه بده اما سوزشی تو معده اش احساس کرد

.لقمه ای نان و پنیراز کوله پشتی اش بیرون آورد و مشغول خوردن شد

،توی خیالش مدام لحظه ای رو تصور می کرد

،که مادرش اون هدیه رو از دست سارا کوچولو با خوشحالی می گیره

.و شادی به خونه اشون راه پیدا می کنه

،به زحمت توی برفها جابجا می شد

.دلش یک فنجون چای داغ می خواست که مادرش براش می ریخت

،اما مادر مدتی بود که دیگه حال و حوصله نداشت

.چند ماهی می شد که پاش رو توی یک کفش کرده بود و خواسته اش رو تکرار می کرد

،ماهها بود که دیگه بچگی نکرده بود و کمتر تو دست و پای مادرش می پیچید

.در عالم بچگی فهمیده بود که مادر از چیزی رنجیده و با پدر قهر کرده

!هر بار به یک دلیل

،مادر، بچه یک شهر بزرگ بود و نمی تونست با زندگی در روستا خو بگیره

،مدام بهونه می گرفت.او برای موندن در روستا مرتب از پدر باج می گرفت

.خانه بزرگتر،اثاثیه بیشتر ، زرق و برقی که در روستا معنی نداشت

!یک روز بهانه آب سرد، یک روز شکایت هوای سرد، که همه رو پدر به نوعی حل کرده بود

.وضع اونها با مردم روستا قابل قیاس نبود،اما مادر هیچ وقت راضی نمی شد

!!!پدر انگار به زور نگهش داشته بود

!حتی انگار حضور سارا هم نمی تونست مهم ترین دلیل مادر برای موندن کنار پدر باشه

.دلش غصه دار شد، اشک گوشه چشمش جمع شد

.خسته شده بود،سرما پوستش رو سوزن سوزن می کرد

،پاهاش درد می کرد،چند بار توی دستهاش دمید تا انگشتهاش جون گرفت

. شال رو محکمتر بست و به راهش ادامه داد

!وقتی فکر می کرد زمان زودتر می گذشت

:مادر نمی خواست در روستا بمونه اما پدر پزشک بود و می گفت

!من با تو عهد کردم شرط گذاشتم تو هم قبول کردی

،اما مادر غرولند کنان می گفت: دیگه خسته شدم تو هم عهدت رو به این مردم ادا کردی

!!!خسته شدم! دیگه بسه! ما هم آدمیم

،آنقدر گفت و گفت، تا اینکه پدر راضی شد و تقاضای انتقالی داد مادر مدتی خوشحال بود

،اما همینکه فهمید باید به انتظار جایگیزین باشن و این مدتی طول می کشه

. باز گریه و زاری رو سر داد

!آخر سر هم گفت: تا اون موقع من و سارا می ریم خونه مامانم

!پدر که عصبانی شده بود گفت: یا با خانواده می ری یا تنها باید بری

!!!مادر گفت: پس طلاق می خوام

...ادامه دارد


نوشته شده در شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 06:33 ب.ظ به قلم ستاره {نظرات }


چند روزی می شد که این فکر در ذهنش لانه کرده بود

. و از آن وقت تلاش کرده بود که آنچه در خیالش بود را بروز دهد

دیگه وقتش رسیده بود سنگینی رازی که در سینه اش بود 

. آزارش می داد چند بار دیگه به موضوع فکر کرد

.اما همه چیز ساده تر از اونی بود که بزرگتر ها تصور می کردن

،پلک هاش خسته و سنگین بود

.اما حتی یک لحظه هم نمی تونست از شر افکاری که تو ذهنش بود رهایی پیدا کنه

،هوا هنوز تاریک و روشن بود که از تخت بیرون پرید

، صدای خروس همسایه که همیشه مادر را آزار می داد

.حضور صبح را نوید می داد

. نرم و بی صدا کمد لباسهاش رو باز کرد وکاپشن صورتی لطیفی رو بیرون کشید

.تکه های سفالی قلک شکسته رو آهسته کنار زد وپولی رو که پس انداز کرده بود برداشت

.جلوی در لحظه ای متفکرانه ایستاد و به آسمان خیره شد برف ریز و تند می بارید

!یک دل می گفت:نرو مگه نمی بینی برف چه بی رحم روی همه چیز رو پوشونده

اصلا اگه تا شهر رفتی و پولت به هدیه مادر قد نداد چی؟

،یک دل هم نهیب می زد که این کار فقط از تو بر می یاد

. مگه ندیدی دیشب باز هم آسمون خونه بارونی بود

!تو می دونی مادر چی می خواد و برو و این ابر بلا رو از خونه ببر

کلاه پشمی اش رو تا روی ابروهاش پایین کشید

. دستش هاش رو با نفسهاش گرم کرد و در رو آرام بست و راه افتاد

از خیال شادی مادر عزمش جزم شد و ته دلش غنج می رفت

، پنج شش ساله بود ریز نقش و زبل

.از روی تکه های برف که سد راهش بود پرید

، دری توی کوچه باز شد و مردی به کوچه پا گذاشت

.سارا پشت درختی پنهان شد و مرد رو زیر چشمی پایید

...دزدکی نگاهی به اطراف انداخت کسی نبود جز

. مردی انگار به سارا نزدیک می شد پشت تپه های برف پنهان شد

:مرد که رفت روی پا راست شد و دوید کمی که راه رفت یادش اومد مادرش گفته بود

!راه میان بر بهتر از جاده است فاصله روستا رو تا شهر کم می کنه البته اگه آدم گم نشه

!این اگر آخری رو معناش رو متوجه نشد می ترسید کسی در جاده ببیندش

!ومجبور بشه برگرده. تاظهر راه رفت، تردید به دلش اومد، راه طولانی شده بود

     ... ادامه دارد


نوشته شده در جمعه 9 بهمن 1388 ساعت 12:21 ب.ظ به قلم ستاره {نظرات }


تا حاالا شده دلت بخواد به جای شخص دیگه ای باشی؟

یا اینکه دلت بخواد به جای اینکه پسر باشی دختر می بودی یا برعکس؟

تا به حال شده از خودت احساس نارضایتی داشته باشی؟

به نظر من  ما آدمها وقتی به آمال و آرزوهامون نمی رسیم،

 دوست داریم خودمون رو در دیگری بیابیم!!!

نظر شما چیه؟

 


نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن 1388 ساعت 02:10 ب.ظ به قلم ستاره {نظرات }


و این نعمت الهی باریدن گرفت

و چه لذتی دارد قدم زدن در زیر این دانه های سپید


نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن 1388 ساعت 04:34 ب.ظ به قلم ستاره {نظرات }


 در این فصل تولد زمستونی ها غوغا  به پا کرده

 

فردا(6بهمن) هم تولد یکی از دوستهای وبلاگیه

 

بنیامین دهقانیان

 

تولدت مبارک باشه

 

 

سبد سبد شقایق

دلت پر از حقایق

 

خدا کند بخندی

تمام این دقایق

 

           


نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن 1388 ساعت 08:41 ب.ظ به قلم ستاره {نظرات }