تبلیغات
دل نوشته ها
دل نوشته ها
سلام مهربون خوش اومدی

.بهار که می رسید تپش قلبم شدت می گرفت

.این عادت دیرینه من بود از بچگی همینطوری بودم

،وقتی کلاس پنجم ابتدایی بودم

!تپش های قلبم منو به دردسر انداخت

از ازدواج حرفی شنیده بودم اما نمی دونستم مفهوم اون چیه؟

.نامه ای به معلمم نوشتم و کارت تبریکی لای اون گذاشتم

:نوشته بودم

.معلم عزیزم دوست دارم داماد شما بشوم

، اگر چند سال صبر کنید

،با دخترتان ازدواج می کنم

. و به تلافی زحمات شما او خوشبخت می شود

،بعد از تعطیلات نوروز مادرم رو به مدرسه فرا خوندن

،و نامه رو به دستش دادن

.کتک مفصلی خوردم و قول دادم دیگه از این کارها نکنم

!ولی مگه دست خودم بود هر باز نزدیک عید قلبم دیوونه می شد

،اما یاد کتکی که خورده بودم می افتادم

. و کمی از کارهای جنون آمیز دست می کشیدم

،کلاس سوم راهنمایی بودم 

.دیگه نتونستم دیوونگی بهاری رو کنترل کنم

،احساس کردم بیوه پنجاه ساله آقا مجید دختری داره

 که پیش آقا مجید مونده و من می تونم خوشبختش کنم

.خانه سارا خانم دیوار به دیوار ما بود. مشغول رفت رو روب دیدمش

.اومدم کمکتون کنم

«به به آقا هوشی گل»

!من دیگه هوشی نیستم سارا خانم

.بزرگ شدم و هوشنگ شدم

!راست می گی ها اصلا یادم نبود

دیگه یادتون می مونه؟

.سعی می کنم

.هوشی حالا که زحمت می کشی بیا این پرده ها رو باز کن

.روی چشمم

...از اون به بعد

،هوشی پرده ها رو بزن

، هوشی شیشه ها رو پاک کن

، هوشی من می رم خرید

.قربون دستت بعد از گردگیری حیاط رو هم جارو کن

... هوشی... هوشی... هوشی

!و من همچنان هوشی موندم و مثل دراز گوش کار کردم

.سه روز مدرسه نرفتم و خونه سارا خانم رو برق انداختم

،روز چهارم که به مدرسه رفتم

هوشنگ چرا غیبت داشتی؟

!آقا اجازه مریض بودم

گواهی دکتر آوردی؟

!آقا دکتر نرفتم خونه بودم

.باشه به مادرت بگو بیاد مدرسه

.آقا مادرم نمی تونه بیاد

!پس خودت هم نیا

آقا ترو خدا خواهش می کنم می شه خالم بیاد؟

.یه بزرگتر بیاد کافیه

،اون روز عصر پیش سارا خانم رفتم

سارا خانم می شه فردا بیاین مدرسه ما؟

!!!چرا؟

.جشن پایان ساله

چرا مامانتو نمی بری؟

.نه... بیاین غیبت سه روزه منو موجه کنین

!به من چه بابا نداری، مامان که داری

!آخه من به شما کمک کردم و سه روز نرفتم مدرسه

تو غلط کردی مگه من از تو دعوت کردم؟

! من چه می دونستم باید می رفتی مدرسه

.حالا به من هیچ ربطی نداره

...آخه من به خاطر شما

.خاطر ماطر نداره. دیگه هم حق نداری بیا در خونه من

نامه ای برای سارا خانم نوشتم

،سارا خانم عزیز من دوست داشتم داماد شما بشوم

. اما افسوس قدر مرا ندانستید

، شاید اگر قدرم رو می دونستید

. چند سال بعد دخترتان خوشبخت ترین زن دنیا می شد

« عید شما مبارک »

...ادامه دارد





نوشته شده در تاریخ شنبه 15 اسفند 1388 توسط ستاره
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


Blog Skin