تبلیغات
دل نوشته ها
دل نوشته ها
سلام مهربون خوش اومدی

.فردای اون شب به سه دلیل کتک خوردم

،نرفتن به مدرسه ،دروغ گفتن به معلم

!و نامه ای که به سارا خانم نوشته بودم

.مادرم از همسایه ها خجالت می کشید

،چون سارا خانم به همه گفته بود

، پسر خل آذر خانم براش نامه نوشته

!و از دختر نداشته اش خواستگاری کرده

،همسایه ها منو که می دیدند

، یا پوزخند می زندن

. یا پشتشون رو به من می کردن و رد می شدن

!یک سال به خودم مسلط شدم مامانم فکر کرد عاقل شدم

!نمی دونم با این همه خل بازی چطور شاگرد اول می شدم

.سال دوم دبیرستان بودم دوباره دیوونگی بهار اومد سراغم

!شنیدم حال سارا خانم خوب نیست

!رفتم عیادتش. چقدر پیر و تکیده شده بود

...هوشی من دارم می میرم

.خدا نکنه

،هوشی منو ببخش من به تو بدی کردم

. تو تنها کسی بودی که به من محبت کردی

.هیچ وقت هیچ کس به من محبت نکرد

می دونم تو پسر خوبی هستی

، من تو رو مثل پسر نداشته ام دوست داشتم

! اما نمی دونم چرا بهت بدی کردم

،منو ببخش من هیچ کس رو ندارم

 وصیت کردم همه اموالم رو به تو بدن. منو می بخشی؟

.خدا ببخشه من که ازشما دلخور نبودم

.سارا خانم مرد و من شدم وارث او. مادرم راضی نبود

،اون عید با یاد سارا خانم گذشت

. دلم فرصتی برای دیوونه بازی پیدا نکرد

خونه سارا خانم رو به یک پدر و دختر اجاره دادم

.و اتفاقی فهمیدم اسم اون دختر شیرینه

.ماهها گذشت و نزدیک عید شد و دلم باز هوایی شد

،به اون خانواده کمک کردم تو خونه تکونی و خرید

!و حتی قبول نمی کردم ازشون پول بگیرم

،روزی که شیرین اصرار کرد بابت خرید ها پول بگیرم

.کاغذی کف دستش گذاشتم و دور شدم

نوشته بودم

.فکر کنم دوست دارم با شما ازدواج کنم

، اگر کمی صبر کنید با پدرتان صحبت می کنم

. و شما خوشبخت ترین زن دنیا می شوید

،این بار چنان کتک مفصلی از مرد همسایه

.که فهمیدم همسر شیرین بود) خوردم که مغزم تکون خورد)

،مادر بیچاره ام به اونها حالی کرد که کمی خل هستم

.و نزدیک بهار حالم دگرگون می شه

.شیرین و همسرش از اون خونه رفتن

....من موندم و شرمندگی

. دیگه تصمیم گرفتم افسار دلم رو به دستم بگیرم

...ادامه دارد





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 اسفند 1388 توسط ستاره
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


Blog Skin