تبلیغات
دل نوشته ها
دل نوشته ها
سلام مهربون خوش اومدی

اون سال تو دانشگاه قبول شدم

. و احترامم بیشتر شده بود و پسر نابغه آذر خانم بودم

دیگه دیوونگی های بهاری رو

. با خریدن لباس نو و هدیه دادن به دیگران تسکین می دادم

. این قرار رو بعد از اینکه وارث سارا خانم شدم ، با خودم گذاشتم

نزدیک عید نوروز تصمیم گرفتم به پرورشگاه برم

. و برای بچه ها هدیه ببرم

،دختر جوانی رو دیدم که سرپرست بچه ها بود

. مهرش به دلم نشست اسمش بهار بود

. از اون روز به بعد هر روز به بهانه ای به اونجا می رفتم

،این بار دیگه واقعا عاشق شده بودم

!اما نگران بودم به مادرم بگم و با این قضیه کنار نیاد

.می خواستم بعد از تحویل سال به پرورشگاه برم

 مادرم گفت هوشنگ جان می شه منم باهات بیام؟

.گفتم: چرا نمی شه؟ بریم

،وقتی به پرورشگاه رسیدم

،مادرم و بهار طوری همدیگه رو در آغوش گرفتن

! انگار سالها بود همدیگه رو می شناسن

،وقتی قضیه رو به مادرم گفتم نه تنها ناراحت نشد

! بلکه استقبال هم کرد

. غافل از اینکه مادرم تمام این مدت مواظب من بود

،مادرم جعبه کوچیکی رو دستم داد

،و گفت حالا که عاقل شدی

. می خوام یک جایزه ارزشمند بهت بدم

.جعبه رو که باز کردم دو حلقه زیبا بسیاز زیبا دیدم

،هوشنگ جون بهار از تمام زندگی ماخبر داره

.و تو رو واقعا دوست داره

«مبارک باشه»

.و اینطور شد که در عید نوروز خوشبخت ترین مرد دنیا شدم

پایان

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 اسفند 1388 توسط ستاره
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


Blog Skin