تبلیغات
دل نوشته ها
دل نوشته ها
سلام مهربون خوش اومدی

چند روز پیش باچند تا از بچه های دانشگاه نشسته بودیم و

برنامه هامون رو هماهنگ میکردیم که یهو بارون گرفت.توی

اون جمع هیچکس ناراحت نشدجزمن و آقای امین...همین

جوری شروع کرد به صحبت با خدا...باورتون نمیشه نگاه

میکرد به آسمون مثل این بچهها میگفت:خدا جووون میشه

دیگه بارون نیاد؟خدا جوون خواهش میکنم خیلی دوست دارم...

بارون که شد گفت:خدا جون ناراحت شدی؟بعد شروع به بارش

کرد آسمون و یهو زیاد شد..بچه ها گفتند خدا به حرفت گوش

نمیده میگفت:نه...داره تند تند میباره تاما میریم تموم شه... موقع

راه افتادن گفت :خدا بسه دیگه ای بابا...خلاصه اونروز همه موقع

رفتن خیس شدیم ولی از اونروز دارم فکر میکنم آقای امین

چقدر ساده و صمیمی با خدا حرف میزد...خوش بحالش...





نوشته شده در تاریخ شنبه 8 خرداد 1389 توسط نادیا
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


Blog Skin