تبلیغات
دل نوشته ها
دل نوشته ها
سلام مهربون خوش اومدی

این داستان بر اساس واقعیت و در زمان حال اتفاق افتاده

مردی که بسیار بسیار خسیس بود در یک مزرعه زندگی می کرد و یک گوسفند هم داشت .خب کسی که خسیس باشه اصولا رفت و آمد آنجنانی هم نداره!همسر این مرد با هزار خواهش و تمنا مرد رو وادار کرد که بعد از قرنی یک مهمونی ترتیب بدن و از فامیل دعوت به عمل بیاوردند. مرد خسیس با سر و ته زدن عده کثیری از جمع  یک عده کمی رو دعوت کرد.روز مهمونی همه خوشحال از اینکه بالاخره مرد خسیس طلسم رو شکست و یک مهمونی داد مشغول گپ زدن بودن. بعد از صرف نهار صدای ناله ای توجه اونها رو به خودش جلب کرد. جویای مسئله شدن، مرد خسیس  سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت.یکی از مهمانها با کنجکاوی زیاد پی برد که برای یک وعده نهار این مرد قسمتی از ران گوسفند بیچاره رو بریده و اون رو به حال خودش رها کرده!!! خب بالاخره بقیه گوسفند حیف بود که خرج بشه یحتمل  در آینده قسمتی که بریده شده خود به خود ترمیم می شده یک عدد پا هم در اون محل روییده می شد!!!

 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 خرداد 1389 توسط ستاره
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


Blog Skin