تبلیغات
دل نوشته ها
دل نوشته ها
سلام مهربون خوش اومدی

 Shy Girl  Shy  Shy Girl  Shy  Shy Girl  Shy  Shy Girl  Shy  Shy Girl  Shy  Shy Girl  

از بزرگ شدن میترسم...راستش ما آدما تا یه جایی از زندگیمونو

خبر داریم...یعنی میدونیم چکاره ایم...تکلیفمون روشنه...همه تا

آخر دبیرستان درس میخونیم و به زور مدرسه و عرف میریم دانشگاه

و میدونیم حالا من تا 4 سال دیگه درس دارم و لیسانس میگیرم.

اما حالا که میرسی به آخر 4 سال دیگه نمیدونی چکاره ای...آیا

قراره ازدواج کنم؟آیا برای فوق میخونم؟آیا میخوام برم سر کار؟

وای برای هر کدوم یه آینده متفاوت داری که تو همشون موفقی

حالا کدومشو میخوای؟همین که نمیدونی چه سرنوشتی داری

ترسناکه...تازه من هنوز باورم نمیشه فرصتها و روزهای بچگی که

کلی فرصت داریم برای بزرگ شدن،برای برگشتن و جبران،برای

وقت گذروندن الکی تموم شده.حالا باید همش فکر وقت باشی

تازه چقدرم زود زود میگذره...تازه متوجه شدم دیگه ماه های سال،

تابستون با زمستون و...فرقی نداره در حالیکه قبلا یادمه روز بروز

تابستون با زمستون فرق داشت.خواب صبح  تو زمستون میچسبید

اما الان اصلا نمیفهمی کی از خواب بیدار شدی...


این داستان ادامه دارد تا آخر عمر

 










نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 مرداد 1389 توسط نادیا
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


Blog Skin