تبلیغات
دل نوشته ها
دل نوشته ها
سلام مهربون خوش اومدی

یادمه وقتی دوم دبیرستان بودم یکی از بچه های سوم مُرد...

آره مُرد...یه غده چربی تو دستش بود که رفت عمل کنه ولی به

ماده بیهوشی حساسیت داشته...خلاصه یادمه همه ی مدرسه

منتظر خبر قطعی بودن چون فقط خبر در حد شنیده بود...

معلما سر کلاس نیومدن و همه منتظر و مدرسه ساکت ساکت

اصلا باورم نمیشد انگار مدرسه خالی بود همه تو کلاسا منتظر

بودند...تا اینکه از بلندگوی  مدرسه صدای سوره الرحمن توی

کلاسا پیچید...بازم همه جا ساکت بود...خدا میدونه چه سوزی

داشت این سوره اونروز...فبای الا ربکما تکذبان...

بعد اونروز همه یاد مردن اوفتاده بودن کلاس نداشتیم و مدام مراسم

عزاداری...یادمه دوستم گفت از بین 4تا خواهرم هیچ کدوم بعد مرگم

ناراحت نمیشن...به من گفت خوش بحالت که خواهر نداری...

حالابعد از مرگ تو چه اتفاقی برا دورو برت میوفته؟

 

 





نوشته شده در تاریخ جمعه 19 شهریور 1389 توسط نادیا
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


Blog Skin