دل نوشته ها
سلام مهربون خوش اومدی

سلام به همه دوستان عزیز

عیدتون مبارک باشه

جمعتون جمع

دلتون گرم

 

دوستان مهربون

موقع تحویل سال

من رو از دعا خیرتون بی نصیب نگذارید

به یاد همه شما عزیزان هستم

آقایون،خانمها

محمد آرمان،حمید،مهدی نامور

اخوانیه،حسین(دلنوشته ها)،سبحان،

فرهان،زهرا،سعیدتعالی،پویا،

حسین(آفتابگردون)،محمد

حمید رضا شریف

شبنم،وحید،امیر بیگی،سحر

علی ترکزبان،امین،رامتین نعمتی

حمیدرضا ابراهیمی نژاد،فرشاد

رایکا،حامد مدرس،حامد ثنا خوان

بنیامین دهقانیان،حامد(نسل سوخته)

راز،وحید(نویسا)،محمد صادق مالکی

سید یوسف میر هاشمی،رضا

تبسم،حسین(دلزده)،هاشم

همدل

لحظه لحظه زندگیتون با یاد خدا

موفقیت،سلامتی،شادی

همراه باشه.





نوشته شده در تاریخ شنبه 29 اسفند 1388 توسط ستاره

آیا شما می تونید رو شخصی حساب باز کنید؟

اگر جوابتون مثبته اون شخص کی هست؟

اگر جوابتون منفیه چرا؟

آیا دیگران می تونن رو شما حساب باز کنند؟

بر چه اساسی ؟ و چرا اینطور فکر می کنید؟

معمولا شما رو دیگران حساب باز می کنید؟

یا دیگران روی شما حساب باز می کنند؟

چقدر حساب شد





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 اسفند 1388 توسط ستاره

واقعا جای تاسف داره که کشور ما رو با این عکس ها به کشورهای دیگه معرفی کنند

یعنی اگه کلمه ایران رو جستجو کنید به غیر از این چند عکس و

 عکسهای تکراری دیگه چیز خاصی که معرف ایران باشه رو به دست نمی یارین!!!

در توضیح این عکس نوشته شده بود که مردی در حال  راندن موتور

یعنی ایران به شدت عقب مونده است که حتی یک ماشین هم در اون

پیدا نمی شه؟!!!!

یعنی ایران رو به این عظمت با همین چند تا عکس می شه به دنیا معرفی کرد؟!!!!

چرا ما نباید تلاش کنیم که کشورمون رو به نحو مطلوبتری به دیگران معرفی کنیم؟





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 اسفند 1388 توسط ستاره

نگاه کن...

 

تنها امید روزهای تازه می سازد!





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 اسفند 1388 توسط ستاره

ممنون ستاره ی عزیز و سلام گلدونه ها،نازدونه ها...

شارژ اینترنت نداشتم الانم قاچاقی اینجام برا همین از ستاره

خواستم بجام بنویسه...توایام عید از دستم راحتیت چون میخوام

از تکنولوژی دور شم و نفس بکشم...واما کرمان...یه همایش3

روزه بود که از طرف دانشگاه رفتیم...عکساشو بعد از عید

میذارم با خاطره هاش...

عید بر شما مبارک.

مواظب خودتون باشید.





نوشته شده در تاریخ جمعه 21 اسفند 1388 توسط نادیا

این مطلب رو می شه نوعی انتقاد و یا گله گذاری هم نام نهاد

انتقاد من نسبت به اشخاصی هست که از نرم افزار اسپمر برای نظر دادن استفاده می کنند.اسپمر نرم افزاریه که شما بدون اینکه نیاز باشه به وبلاگهای برین نظر خودتون رو به چندین وبلاگ ارسال می کنید و از اونها دعوت می کنید که به وبلاگتون بیان.

اولا که اگر می خواین دعوت کنید از وبلاگتون بازدید به عمل بیاد چرا  از این متن برای دعوت انتخاب می کنین که :وبلاگ خوب و پر محتوایی داری مطالب جالبی در اون نهفته شده!!!!!!!!!!!! در ثانی به نظر من فقط متن دعوتتون رو بنویسین  هم به شعور خودتون اهانت نکردین هم به وبلاگ نویس ها!!!ثالثا هم اگر مطلبی که من درج می کنم  که بر خلاف نظر شماست خوشحال می شم که  نظرتون رو بدونم و تعریف های آنچنانی از مطلب درج شده نکنید(البته این قسمت مربوط به  دارندگان اسپمر نمی شه ) انتقاد کردن سبب پیشرفت می شه. این رو همیشه به یاد داشته باشید.

و نکته دیگه در مورد وبگردهایی که فقط و فقط برای تبلیغ وبلاگ خودشون می یان و نظر می دن . همیشه می یان و بازدید می کنن، اما نظرشون اینه که به روزم، آپم ،بیا......!!!!

بنده  این نوع دعوت کردن رو هم برای خودم نمی پسندم چون به نظر من یک وبلاگ خوان مختاره که هر موقع دلش خواست بیاد و مطالبی رو که در این وبلاگ درج می شه بخونه به نظر من این کار نه تنها جالب نیست بلکه به نوعی اجبار کردن هم هست .

در کل بنده ترجیح می دم یک عده نظر دهنده فهیم داشته باشم تا اینکه  آمار وبلاگم به صورت نجومی بالا بره و نظرهای غیر مفید داشته باشم.

 تو این محیط مجازی خیلی از مسائلی  که برام سوال بوده حل شده. اونم به خاطر وجود شما دوستان عزیز که با نظرات مفیدتون به پرسشهای دوستانه ای که اینجا مطرح می کنیم پاسخ می دین.

از همه  شما دوستان عزیز که در راه پیشرفت این وبلاگ ما رو یاری می کنن ممنونم و امیدوارم بتونیم  مطالب مفیدی رو در اختیارتون قرار بدیم.





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 اسفند 1388 توسط ستاره

اون سال تو دانشگاه قبول شدم

. و احترامم بیشتر شده بود و پسر نابغه آذر خانم بودم

دیگه دیوونگی های بهاری رو

. با خریدن لباس نو و هدیه دادن به دیگران تسکین می دادم

. این قرار رو بعد از اینکه وارث سارا خانم شدم ، با خودم گذاشتم

نزدیک عید نوروز تصمیم گرفتم به پرورشگاه برم

. و برای بچه ها هدیه ببرم

،دختر جوانی رو دیدم که سرپرست بچه ها بود

. مهرش به دلم نشست اسمش بهار بود

. از اون روز به بعد هر روز به بهانه ای به اونجا می رفتم

،این بار دیگه واقعا عاشق شده بودم

!اما نگران بودم به مادرم بگم و با این قضیه کنار نیاد

.می خواستم بعد از تحویل سال به پرورشگاه برم

 مادرم گفت هوشنگ جان می شه منم باهات بیام؟

.گفتم: چرا نمی شه؟ بریم

،وقتی به پرورشگاه رسیدم

،مادرم و بهار طوری همدیگه رو در آغوش گرفتن

! انگار سالها بود همدیگه رو می شناسن

،وقتی قضیه رو به مادرم گفتم نه تنها ناراحت نشد

! بلکه استقبال هم کرد

. غافل از اینکه مادرم تمام این مدت مواظب من بود

،مادرم جعبه کوچیکی رو دستم داد

،و گفت حالا که عاقل شدی

. می خوام یک جایزه ارزشمند بهت بدم

.جعبه رو که باز کردم دو حلقه زیبا بسیاز زیبا دیدم

،هوشنگ جون بهار از تمام زندگی ماخبر داره

.و تو رو واقعا دوست داره

«مبارک باشه»

.و اینطور شد که در عید نوروز خوشبخت ترین مرد دنیا شدم

پایان

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 اسفند 1388 توسط ستاره

.فردای اون شب به سه دلیل کتک خوردم

،نرفتن به مدرسه ،دروغ گفتن به معلم

!و نامه ای که به سارا خانم نوشته بودم

.مادرم از همسایه ها خجالت می کشید

،چون سارا خانم به همه گفته بود

، پسر خل آذر خانم براش نامه نوشته

!و از دختر نداشته اش خواستگاری کرده

،همسایه ها منو که می دیدند

، یا پوزخند می زندن

. یا پشتشون رو به من می کردن و رد می شدن

!یک سال به خودم مسلط شدم مامانم فکر کرد عاقل شدم

!نمی دونم با این همه خل بازی چطور شاگرد اول می شدم

.سال دوم دبیرستان بودم دوباره دیوونگی بهار اومد سراغم

!شنیدم حال سارا خانم خوب نیست

!رفتم عیادتش. چقدر پیر و تکیده شده بود

...هوشی من دارم می میرم

.خدا نکنه

،هوشی منو ببخش من به تو بدی کردم

. تو تنها کسی بودی که به من محبت کردی

.هیچ وقت هیچ کس به من محبت نکرد

می دونم تو پسر خوبی هستی

، من تو رو مثل پسر نداشته ام دوست داشتم

! اما نمی دونم چرا بهت بدی کردم

،منو ببخش من هیچ کس رو ندارم

 وصیت کردم همه اموالم رو به تو بدن. منو می بخشی؟

.خدا ببخشه من که ازشما دلخور نبودم

.سارا خانم مرد و من شدم وارث او. مادرم راضی نبود

،اون عید با یاد سارا خانم گذشت

. دلم فرصتی برای دیوونه بازی پیدا نکرد

خونه سارا خانم رو به یک پدر و دختر اجاره دادم

.و اتفاقی فهمیدم اسم اون دختر شیرینه

.ماهها گذشت و نزدیک عید شد و دلم باز هوایی شد

،به اون خانواده کمک کردم تو خونه تکونی و خرید

!و حتی قبول نمی کردم ازشون پول بگیرم

،روزی که شیرین اصرار کرد بابت خرید ها پول بگیرم

.کاغذی کف دستش گذاشتم و دور شدم

نوشته بودم

.فکر کنم دوست دارم با شما ازدواج کنم

، اگر کمی صبر کنید با پدرتان صحبت می کنم

. و شما خوشبخت ترین زن دنیا می شوید

،این بار چنان کتک مفصلی از مرد همسایه

.که فهمیدم همسر شیرین بود) خوردم که مغزم تکون خورد)

،مادر بیچاره ام به اونها حالی کرد که کمی خل هستم

.و نزدیک بهار حالم دگرگون می شه

.شیرین و همسرش از اون خونه رفتن

....من موندم و شرمندگی

. دیگه تصمیم گرفتم افسار دلم رو به دستم بگیرم

...ادامه دارد





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 اسفند 1388 توسط ستاره

.بهار که می رسید تپش قلبم شدت می گرفت

.این عادت دیرینه من بود از بچگی همینطوری بودم

،وقتی کلاس پنجم ابتدایی بودم

!تپش های قلبم منو به دردسر انداخت

از ازدواج حرفی شنیده بودم اما نمی دونستم مفهوم اون چیه؟

.نامه ای به معلمم نوشتم و کارت تبریکی لای اون گذاشتم

:نوشته بودم

.معلم عزیزم دوست دارم داماد شما بشوم

، اگر چند سال صبر کنید

،با دخترتان ازدواج می کنم

. و به تلافی زحمات شما او خوشبخت می شود

،بعد از تعطیلات نوروز مادرم رو به مدرسه فرا خوندن

،و نامه رو به دستش دادن

.کتک مفصلی خوردم و قول دادم دیگه از این کارها نکنم

!ولی مگه دست خودم بود هر باز نزدیک عید قلبم دیوونه می شد

،اما یاد کتکی که خورده بودم می افتادم

. و کمی از کارهای جنون آمیز دست می کشیدم

،کلاس سوم راهنمایی بودم 

.دیگه نتونستم دیوونگی بهاری رو کنترل کنم

،احساس کردم بیوه پنجاه ساله آقا مجید دختری داره

 که پیش آقا مجید مونده و من می تونم خوشبختش کنم

.خانه سارا خانم دیوار به دیوار ما بود. مشغول رفت رو روب دیدمش

.اومدم کمکتون کنم

«به به آقا هوشی گل»

!من دیگه هوشی نیستم سارا خانم

.بزرگ شدم و هوشنگ شدم

!راست می گی ها اصلا یادم نبود

دیگه یادتون می مونه؟

.سعی می کنم

.هوشی حالا که زحمت می کشی بیا این پرده ها رو باز کن

.روی چشمم

...از اون به بعد

،هوشی پرده ها رو بزن

، هوشی شیشه ها رو پاک کن

، هوشی من می رم خرید

.قربون دستت بعد از گردگیری حیاط رو هم جارو کن

... هوشی... هوشی... هوشی

!و من همچنان هوشی موندم و مثل دراز گوش کار کردم

.سه روز مدرسه نرفتم و خونه سارا خانم رو برق انداختم

،روز چهارم که به مدرسه رفتم

هوشنگ چرا غیبت داشتی؟

!آقا اجازه مریض بودم

گواهی دکتر آوردی؟

!آقا دکتر نرفتم خونه بودم

.باشه به مادرت بگو بیاد مدرسه

.آقا مادرم نمی تونه بیاد

!پس خودت هم نیا

آقا ترو خدا خواهش می کنم می شه خالم بیاد؟

.یه بزرگتر بیاد کافیه

،اون روز عصر پیش سارا خانم رفتم

سارا خانم می شه فردا بیاین مدرسه ما؟

!!!چرا؟

.جشن پایان ساله

چرا مامانتو نمی بری؟

.نه... بیاین غیبت سه روزه منو موجه کنین

!به من چه بابا نداری، مامان که داری

!آخه من به شما کمک کردم و سه روز نرفتم مدرسه

تو غلط کردی مگه من از تو دعوت کردم؟

! من چه می دونستم باید می رفتی مدرسه

.حالا به من هیچ ربطی نداره

...آخه من به خاطر شما

.خاطر ماطر نداره. دیگه هم حق نداری بیا در خونه من

نامه ای برای سارا خانم نوشتم

،سارا خانم عزیز من دوست داشتم داماد شما بشوم

. اما افسوس قدر مرا ندانستید

، شاید اگر قدرم رو می دونستید

. چند سال بعد دخترتان خوشبخت ترین زن دنیا می شد

« عید شما مبارک »

...ادامه دارد





نوشته شده در تاریخ شنبه 15 اسفند 1388 توسط ستاره

حاشیه‌نشینی پدیده‌ای است که با اسکان غیررسمی و بدون مجوز گروه بزرگی از مردم در مکانی در کنارهٔ شهرها ایجاد می‌شود. حاشیه نشینی در شهر های ایران به صورت شهرک‌نشینی در حومه شهرها و همچنین آلونک ‌نشینی دیده می‌شود.شهرک‌های حاشیه ‌نشینان در اصل «روستای شهر» با «شهرک‌های روستاگونه درون شهر» هستند.

آلونک ‌نشینی:

پدیدهٔ آلونک‌نشینی و زاغه نشینی امروزه دیگر در شهرهای ایران وجود ندارد .

زاغه ‌نشینی:

کندن زاغه‌ای در کوه یا گودی در زمین برای سکونت.

آلونک:

 ساخت سرپناه با وسایل و مصالح کهنه مانند:

 مقوا، حلب، نایلون و قطعات بی‌مصرف خودرو.

برای دریافت اطلاعات بیشتر به دانشنامه آزاد ویکیپدیا  مراجعه کنید

طبق بررسی ها انجام شده  جمعیت حاشیه نشینان به 30 درصد جمعیت کل کشور می رسه و این درحالی که ایران منبع عظیم ثروت را در بر داره در ۱۱ شهر بزرگ كشور مشكل حاشیه‌ نشینی وجود داره كه درصورت عدم‌كنترل و ساماندهی، به معضل و بحرانی اجتماعی تبدیل می شود. براساس آخرین آمار ارائه شده از سوی مركز آمار ایران، جمعیت ایران افزون بر ۷۵ میلیون و ۷۸۲ هزار نفر است كه از این تعداد بیش از ۵۲ میلیون و ۹۰۰ هزار نفر در مناطق شهری زندگی می‌كنند. این در حالیست که در سال های‌ 58 تا 60 در شهرهای‌ بزرگ‌ كوشش ‌شد با تشكیل‌ شوراهای‌ گودنشینان‌، این‌ سكونتگاه ها جابجا شده‌ و اسكان‌ مناسبتری‌ برای ‌جمعیت‌ آن ها فراهم‌ شود، اما در سال های‌ بعدی‌ به‌ سبب‌ جنگ‌ و عوامل‌ دیگر عملاً رها شد.  حاشیه‌نشینی در شهرهای بزرگ به دلایل زیادی، از جمله تمركز امكانات در این شهرها و توزیع ناعادلانه موقعیت‌های شغلی و ثروت برمی‌گردد. مسئله اصلی در ایجاد و پیدایش پدیده حاشیه‌نشینی توزیع نامتعادل امكانات است و نه میزان تولید آن.

اولین و بیشترین قربانیان این زندگی جهنمی کودکان حاشیه نشینان میباشند که از سوء تغذیه شدید رنج میبرند و لذتی از زندگی و دنیای کودکانه خود نمیبرند!

 

سرزمین ایران به عنوان دومین دارنده منابع عظیم گاز

(16% ذخایر اثبات شده گاز دنیا) از آن بهره مند میباشد.

ایران در میان كشورهای تولید كننده نفت،

در سازمان اوپك رتبه دوم را دارد.

ایران چهارمین تولیدكننده نفت در جهان است.

 54 میلیارد دلا ر درآمد نفتی 6ماهه ایران!  منبع

 

حال با این همه در آمد آیا سرنوشت مردم ایران اینگونه باید باشد؟!!!


پی نوشت:دراین قرار وبلاگی بنا بود در مورد مردم مظلوم خوزستان صحبت بشه، اما بنده پا رو فراتر از این گذاشتم و معضلی رو مطرح کردم که گریبانگیر کل کشور می باشد.امید که تمامی این معضلات حل شوند.

یادداشتهای یک مرد جوان





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 اسفند 1388 توسط ستاره
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


Blog Skin