دل نوشته ها
سلام مهربون خوش اومدی

ثابت قدم نبودن تو توبه یا تصمیم های کوچک یه هشدار

 برای تصمیم های بزرگ...

بهم زنگ زد با کلی ذوق گفت:سحر بلند شدم و رفتم

غسل کردم تا سی روز ،روزه بگیرم.بخدا من

مجبورش نکردم...دوست داشتم معتقد باشه

ولی مجبورش نکردم...

یروز روزه گرفت فرداش گفت گرسنم شد خوردم

فرداش گفت دلم نون پنیرو انگور خواست

...

تموم شد...

تا رفت خواستگاری گفت میخوامش و سر یه

هفته گفت عقد کنیم...

شب روزی که باید میرفتن آزمایشگاه گفت میخوام

یه ماه نامزد باشیم...همه تعجب کردن از اون عجله...

همه ی اینا باید باعث بشه نگران شیم...

این آدم نمیتونه ثابت قدم باشه...یا تنبله یا لجباز یا مغرور

یا واقعا حرف خودشم قبول نداره...





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 31 مرداد 1389 توسط نادیا

ستاره ی عزیزم توی وبلاگ اختصاصی خودش برای شروع ماه رمضون مطلبی

گذاشته بود که توصیف برگزاری یه مهمونی بود که همه دعوتن خلاصه همه

باور کردند که یه مهمونی عین این مهمونیای زمینیه...حالامن از این جرقه

استفاده میکنم و حرف دلمو بهت میگم...آره عزیز دلم تو...تو که باهات قرار

گذاشتم بعد از آشناییمون دیگه هیچ مهمونی رو تنها نرم یعنی خودت

اجازه نمیدی نه برای اینکه ازم مطمئن نباشی،نه،بخاطر اینکه میدونی بدون

تو مهمونی بهم خوش نمیگذره...ولی حالا که به یه مهمونی بزرگ دعوت

شدیم...میگی نمیام!!! یه مهمونی که همه هستن حتی اگه نیان اونجا

ظاهرشون مثل آدمای توی مهمونی میمونه...چطوری دلت میادمن تنها برم و

تو نیای...حتی حاضر نیستی تو این مدت یکم با روزای دیگه فرق کنی...عزیز

دلم...فدای اون صورت زیبات که گلچین هنر خداست میشه من تو مهمونی

سر سفره بشینم و تو روبروم نه نه کنتر دستم نباشی؟یه آدم غریبه بیاد و

دلش به حال تنهایی من بسوزه و پیشم بشینه...اونوقت دیگه قول نمیدم که

بتونم مثل قبل به حرفات گوش بدم...


مثل اینکه راضی شده اولین سال آشناییمون من تنها نرم این مهمونی

توام میتونی یارتو با خودت همگام کنی تا بیاد به میهمانی خدا...

التماس دعا...





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 مرداد 1389 توسط نادیا

به این نتیجه رسیدم که با خیلی ها اگه بیش از حد خودمونی بشی

دور بر می دارن و فکر می کنن خبری ! فرض کنید بایک نفر تازه آشنا

 شده باشی نه تو طرف مقابلت رو به خوبی می شناسی و نه اون،

اما اون در مورد تو طوری قضاوت می کنه که انگار سالیان سال که

تو رو می شناسه ! البته شاید بعضی از مواردش هم درست باشه.

اما این دلیل نمی شه که پا رو فراتر از حد خودش بگذاره! بگذریم.

 بدتر از همه این که گاها" یه توقع هایی ازت داره در حد المپیک !

آدم احساس می کنه یه جورایی از این موقعیت داره

سوء استفاده می شه.

و اینجاست که آدم به رگ غیرتش بر می خوره

و سعی می کنه همه رو به یک دید نگاه نکنه،

و برای بعضی ها یک تفاوتهایی قائل بشه.


قابل توجه دوستان گرامی که قدم رنجه می فرمایند

و عرض می کنند که ما به روز هستیم بیا وبلاگمون،

بنده وقتم محدوده و عرض کرده بودم خدمتتون

 که کمرنگ می رم و می یام. بنابراین فرصت ندارم

مثل سابق به وبلاگهاتون بیام . با عرض پوزش .

 





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 مرداد 1389 توسط ستاره

 Shy Girl  Shy  Shy Girl  Shy  Shy Girl  Shy  Shy Girl  Shy  Shy Girl  Shy  Shy Girl  

از بزرگ شدن میترسم...راستش ما آدما تا یه جایی از زندگیمونو

خبر داریم...یعنی میدونیم چکاره ایم...تکلیفمون روشنه...همه تا

آخر دبیرستان درس میخونیم و به زور مدرسه و عرف میریم دانشگاه

و میدونیم حالا من تا 4 سال دیگه درس دارم و لیسانس میگیرم.

اما حالا که میرسی به آخر 4 سال دیگه نمیدونی چکاره ای...آیا

قراره ازدواج کنم؟آیا برای فوق میخونم؟آیا میخوام برم سر کار؟

وای برای هر کدوم یه آینده متفاوت داری که تو همشون موفقی

حالا کدومشو میخوای؟همین که نمیدونی چه سرنوشتی داری

ترسناکه...تازه من هنوز باورم نمیشه فرصتها و روزهای بچگی که

کلی فرصت داریم برای بزرگ شدن،برای برگشتن و جبران،برای

وقت گذروندن الکی تموم شده.حالا باید همش فکر وقت باشی

تازه چقدرم زود زود میگذره...تازه متوجه شدم دیگه ماه های سال،

تابستون با زمستون و...فرقی نداره در حالیکه قبلا یادمه روز بروز

تابستون با زمستون فرق داشت.خواب صبح  تو زمستون میچسبید

اما الان اصلا نمیفهمی کی از خواب بیدار شدی...


این داستان ادامه دارد تا آخر عمر

 










نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 مرداد 1389 توسط نادیا

سلام

از این اطراف رد می شدیم گفتیم یه عرض ادبی خدمتتون داشته باشیم

حال و احوالتون که خوبه؟  اگر جویای حال ما باشید ... خوبیم شکر خدا

دلمان به شدت تنگ گشته بود برای این محیط صمیمی

البته بازگشت بنده همچین بگی نگی کمرنگ

گهگاهی خدمت می رسم و یه پارازیت می ندازم و می رم

 





نوشته شده در تاریخ شنبه 16 مرداد 1389 توسط ستاره

تیتر وبلاگ یه دوستی یه مدت این بود

"بنیامین کیست؟"

مطالبش ربطی به شناختن خودش یعنی شناساندن

خودش نداشت ولی یه جرقه بود برام...

یه اتفاق جالب افتاده بعضی از دوستان عزیز به هویت من

شک کردن...در واقع دچار سوتفاهم شدن...

من دخترم یا پسر؟





نوشته شده در تاریخ جمعه 15 مرداد 1389 توسط نادیا

راستش منظورم از مطلب قبل این بود که این مسئله وجود داره

آخه اصلا جرقه این بحث از اینجا شروع شد که چند وقته همه ایمیل هام

شده "چگونه برای مردان جذاب باشیم"،"چگونه باشیم تا مردان عاشقمان

بشوند"بعد کلی راه حل ارائه شده که مثلا جلو چشم آقا آرایش کنید...

به این نتیجه رسیدم که از یه ترس مشترک بین آقایون بگم که یه جورایی

شاه کلیده...اونا دنبال یه تایید کننده هستند...باید باورشون کنید و بهشون

اطمینان بدید که تورو میخوام نه مردی که در آینده خواهی شد...همه این

مسائل بستگی به خانمی داره که دنبال یه زندگی آرومه...پس تموم وقتش

رومیذاره روی شناخت خودش و طرفش...پسری که حمایت بشه از طرف

معشوقش نماز شب خون میشه...گفتم مگراینکه ذاتا با خدا و پیغمبر

مخالف باشه که در اون صورت اصلا حرش رو نمیزنیم...


ادامه دارد...





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 مرداد 1389 توسط نادیا

همه مردا ایمان دارند که تا آخر عمر به همین منوال که هستند

زندگی میکنن...کلا بیشتر مردا تو دوران جوانی یا مجردی رفتارای

غیر قابل تحمل دارند...کمتر مردی هست که از آداب و اصول

خوشش بیاد...کمتر با حرف بقیهموافقت میکنن...کمتر به مسائل

دینی پابندند و ...

همین پسران وقتی از زن گرفتن میترسن یا مخالفتم میکنن که

باخطر  تغییرات در شکل زندگی مواجه میشن...

به هیچ جنبه ای کار ندارم فقط یه چیز...تحقیق کنید و از پاکی ذات

پسر مطمئن شید که یعنی اگه نماز نمیخونه کافر نیست و مخالفتش

فقط تنفر از تغییراته...اونوقت با خیال راحت بذارید بر کفر خویش عناد

بورزد.وقتی بدونه قبولش دارید اونوقت یواش یواش نماز شب خون

میشه...


اگه مشتاق باشید بحث رو ادامه میدیم...

 





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 مرداد 1389 توسط نادیا

یه مطلب نوشتم در باره اینکه دختر خانومها نباید اجازه بدن

هر کسی براشون پول خرج کنه ...در مرحله شدید تر میشه

همین بیتای سریال فاصله ها...اما واقعا اگه اون پسر یا حتی

گاهی اون دختر (چون جدیدا دختر خانومها خرج میکنن تا پسرا

باهاشون بگردند)راضی نباشه چی یمشه؟بعضیا بیخیالن

میگن حقمونه...یا بعضیا میگن یادش میره...اگه حقت نباشه؟

اگه یادش نره؟بعد باید تاوان بدی؟نمیدونم فکر کنم من خیلی به

این مسائل توجه دارم و شاید بدتر از همه باشم ولی با شنیدن

حرفاتون یا راه حل هاتون آروم شدم...





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 مرداد 1389 توسط نادیا

سلام به دوستای خوبم...

از دعاهای شما بهترم ...از امروز هرروز

با مطالب جدید اینجام...





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 مرداد 1389 توسط نادیا
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


Blog Skin