تبلیغات
دل نوشته ها
دل نوشته ها
سلام مهربون خوش اومدی

قانون صف:
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

قانون تلفن:
اگر شما شماره ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

قانون تعمیر:
بعد از این که دست تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

قانون کارگاه:
اگر چیزی از دست تان افتاد، قطعاً به پرت ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

قانون معذوریت:
اگر بهانه تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین تان، دیرتان خواهد شد.

قانون حمام:
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می یابد.

قانون نتیجه:
وقتی می خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی کند، کار خواهد کرد.
 
قانون بیومکانیک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

قانون تئاتر:
کسانی که صندلی آنها از راه روها دورتر است دیرتر می آیند.

قانون قهوه:
قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 شهریور 1389 توسط نادیا

«آن شنیدم که عاشقی جان‌باز// وعـظ گفتی به‌خطـه شیراز//ناگهـان روستائیـی نـادان//خالی از نور دیده و دل و جان//ناتراشیده هیـکل و ناراست// همچو غولی از آن میان برخاست//گفت ای مقتـدای اهل سخــن//غـم کارم بخـور که امشب مـن//خـرکی داشتم چگونه خری//خری آراسته به‌هرهنری//یک دم آوردم آن سبک رفتار//بـه‌تفرج میانه بازار//ناگهانش زمن بدزدیدند//زین جماعت بپرس اگر دیدند//پیر گفتا بدو که‌ای خرجو//بنشین یک زمان و هیچ مگـو//پس ندا کرد سوی مجلسیان//که اندرین طایفه ز پیر و جوان//هرکه با عشق در نیامیــزد//زین میانه به‌پای برخیزد//ابلهـی همچو خــر کریه‌لقا//زود برجست از خـری برپـا//پیر گفتش توئی که در یاری//دل نبستی به‌عشـق؟ گفت آری//بانگ برداشت گفت ای خـردار//هان خرت یافتـم بیار افسار»





نوشته شده در تاریخ شنبه 27 شهریور 1389 توسط نادیا

می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی

به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هصدا
باشم
می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند
بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند

نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش به خاکی دهر فرو افکند
شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیت از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از اب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم
با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند
فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من
گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده، و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم
جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشاتم کردند
اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را بر
برگ برگ روزگار
هرگز!منکر نخواهند شد
من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ های دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای ادم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو افرید
پس بیاموز تا سجده کنی
درست همانطور که فرشتگان در بهشت
بر من سجده کردند
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من! .





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 شهریور 1389 توسط نادیا

من بعضی وقتا جملا هایی میگم که همه میگن اینو از کجا

خوندی؟!!!

جالبه بعدش خودم عین اون جمله رو

فراموش میکنم و از خوندن یا شنیدن دوبارش

لذت میبرم...

حالا خیلی از اونا از یادم رفته ولی تا جاییکه

یادم باشه میخوام جمع آوریش کنم و

اینجا بگم

جدیدترین جملم...

انقدر دوست داشتنی میشی اگه اون یه مشت خاک انتخاب شده

بودنت از یادت نره.


باید دستگیری کنیم نه مچ گیری...

 

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 شهریور 1389 توسط نادیا

یادمه وقتی دوم دبیرستان بودم یکی از بچه های سوم مُرد...

آره مُرد...یه غده چربی تو دستش بود که رفت عمل کنه ولی به

ماده بیهوشی حساسیت داشته...خلاصه یادمه همه ی مدرسه

منتظر خبر قطعی بودن چون فقط خبر در حد شنیده بود...

معلما سر کلاس نیومدن و همه منتظر و مدرسه ساکت ساکت

اصلا باورم نمیشد انگار مدرسه خالی بود همه تو کلاسا منتظر

بودند...تا اینکه از بلندگوی  مدرسه صدای سوره الرحمن توی

کلاسا پیچید...بازم همه جا ساکت بود...خدا میدونه چه سوزی

داشت این سوره اونروز...فبای الا ربکما تکذبان...

بعد اونروز همه یاد مردن اوفتاده بودن کلاس نداشتیم و مدام مراسم

عزاداری...یادمه دوستم گفت از بین 4تا خواهرم هیچ کدوم بعد مرگم

ناراحت نمیشن...به من گفت خوش بحالت که خواهر نداری...

حالابعد از مرگ تو چه اتفاقی برا دورو برت میوفته؟

 

 





نوشته شده در تاریخ جمعه 19 شهریور 1389 توسط نادیا

با کمال تاسف میبینم که مدرسه ها وا شده

همهمه بر پا شده...با حضور بچه ا مدرسه زیبا شده...

بله این یعنی اینکه دانشگاهم واشده...همهمه...

من نمیــــــــــخوام...باز صبح بیدار شیم باز تو این شلوغی

بریم اون سر شهر دانشگاه...همین الان یاد صبحهای زمستون

  افتادم که باید از رختخواب گرمت جدا شی

حالا خدا رو شکر که تهرانم اگه شهرستان بودم

که خودمو میکشتمخلاصه...

Crying 2

 











نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 شهریور 1389 توسط نادیا

 

می دونید آدم بعضی وقتها مجبور می شه قاعده و قانون پیاده کنه

خب چند بار به روت نیاری و تذکر ندی ؟

بحث ما از تذکر دادن هم گذشته.

به غیر از مردجوان و نادیا و تبسم ،

کدومتون  یک نظر دادین که مربوط به مطلب(تاثیر پذیری)باشه؟!!!

خودتون برین نگاه کنید !!!

با عرض شرمندگی باید عرض کنم از این به بعد مطالبی

 که مربوط به من می شه، نظراتی که مغایر

با مطلب درج شده باشه حذف می شن .

نظرات بی ربط به مطلب رو یا تو صندق پیام ارسال کنید

یا لطف کنید خصوصی اش کنید .

 





نوشته شده در تاریخ شنبه 13 شهریور 1389 توسط ستاره
...


اشخاص را مانند

چای کیسه ای در نظر بگیرید

تا آنها را در آب داغ نیندازید

متوجه جوهر وجود خود نمی شوند.





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 شهریور 1389 توسط نادیا

کت خوش رنگی به تن داشت و سیگاری هم دستش بود.

آروم و بی صدا قدم می زد،گهگاهی پک محکمی به سیگارش

می زد و دودش رو به بیرون پرتاب می کرد.

یک بار،دوبار،سه بار ....

آقا ؟

بله؟

می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟

بفرمایید خواهش می کنم !

شخص عابر مرد جوان رو به گوشه ای برد،

و مشغول صحبت کردن شد.

شما به این خوش تیپی با این همه کمالات

بهتر نیست موقعی که سیگار می کشید،

کناری بایستید تا دود سیگارتون عابر پشت سری

رو آزار نده؟ اینطور حقوق دیگران هم پایمال نمی شه.

مرد جوان به قدری ناراحت شد که دست در جیب کتش برد

و پاکت سیگار رو بیرون آورد و اون رو مچاله کرد و به طرف

سطل آشغال که همون نزدیکی بود رفت و پاکت رو پرت کرد،

و به راه خودش ادامه داد .

آدم ها تا موقعی که خودشون نخوان هیچ وقت تاثیر پذیر نمی شن.

وقتی می دونی طرف مقابل برای حرفت ارزش قائل نمی شه

 چرا انقدر به خودت زحمت می دی و وقت تلف می کنی؟!!!

 





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 شهریور 1389 توسط ستاره

دوسش دارم ولی دوسش ندارم...

تنها جمله ای که به ذهنم رسید برای بیان حسم...

راستش بعضی از دوستامو دوست دارم...

مدام با هم حرف میزنیم

با هم بیرون میریم و میدونم که از خیلی از رفتاراش

متنفرم ولی بازم دوسش دارم نه از ته دل یعنی

خیلی راحت میگم دوست دارم ولی دروغه...

ظاهرش آزارم میده ولی باهاش میرم

بیرون

اهل سو استفادس ولی...

راستش سکوت میکنم چون صبورم،سکوت میکنم

چون سالهاست سکوت میکنم چون

تصمیم خودمو گرفتم...هیچ حق الناسی نباید به

گردنم باشه...اگه دلش بشکنه...اگه بره سمت

بدی ها...اگه خود خواه باشم...

با خدا عهد بستم ولی آخه منم دلم اذیت کردن میخواد

منم دلم غر زدن و دعوا کردن میخواد...

دوسش دارم ولی نمیخوامش...





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 شهریور 1389 توسط نادیا
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


Blog Skin