تبلیغات
دل نوشته ها
دل نوشته ها
سلام مهربون خوش اومدی

من نمیدونم چرا هر کی با جامعش

مشکل داره از دین برمیگرده.

بقول دوستم میگه به چشم دارم

میبینم که دونه دونه اطرافیام

دارن از دین برمیگردند.

آخه چرا ما باید نارضایتی از

جامعه رو اینجوری بیان کنیم...

یکی گفت: چون ما قرآن نمیخونیم

یعنی خودمون مسلمون نشدیم

از طریق جامعه اسلامی مسلمون

شدیم که نتیجه اش میشه این.

یه نارضایتی باعث روی برگردوندن

میشه...

تو بگو مسخره نیست این

کار بعضیا...آخه جامعه چه ربطی به

دین داره..حالا اسلامی باشه...





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 مهر 1389 توسط نادیا

فرض کنید که با توجه به مدرک فوق لیسانس یا دکترای شما

موقعت شغلی مناسبی در شهرتون فراهم شده باشه،

از طرف دیگه به شما پیشنهاد داده می شه که برای

انجام ماموریتی به نقاط محروم برین و  توسط دانشتون

نیازهای مردم رو برآورده کنید،

شما کدوم موقعیت رو انتخاب می کنید؟

جوابهاتون رو عین واقعیت ذکر کنید نه آرمانی .

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 مهر 1389 توسط ستاره

 

ما که اطفال این دبستانیم

از کتاب و قلم گریزانیم

غالبا" تخس و لوس و بی ادبیم

موی ژولیده و پریشانیم

اول ترم فکر شیطنتیم

آخر ترم درس می خوانیم

موقع امتحان پایان ترم

بس که در مانده و پریشانیم

خیره بر برگه بغل دستی

لاجرم مثل فکس می مانیم

بی هدف می رویم دانشگاه

ارزش علم را نمی دانیم

بعد طی مدارج عالی

لنگ شغلی شریف می مانیم

عوض حرفه ای درآمد زا

در مسنجر تمام شب ON ایم

سالها در پی مدرکی هستیم

تا که فامیل را بچزانیم

 





نوشته شده در تاریخ شنبه 17 مهر 1389 توسط ستاره

چرا همیشه و در هر شرایطی باید به فکر

فقرا و نیازمندان باشیم؟

چرا زا اول فکرشون کار نکرد که پول دار باشن؟

از کجا معلوم که حقشون نباشه؟

نارحت نشید ولی شاید اشتباهی کردن تو زندگیشون

که همیشه مریضن...مریضی های سخت دارن که از پس

خرجش بر نمیان..(آخه همه فقیرا مریضن.بیشتر سرطان

یا مریضیای سختتر دارن...)

مگه ما به اثر کارامون بر زندگی ایمان نداریم؟


بهتره توضیح بیشتره روی نظرات هر کس بدم...


میگن تو در هر روز یه سهمیه ای برای شادی و خنده داری

وقتی قرص روانگردان یا خوشی های زود گذر

استفاده میکنی سهمیه ی خنده ی روزای بعدتم استفاده

کردی...پس محکومی روزای بعد نخندی و عذابشو بکشی...





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 مهر 1389 توسط نادیا

 

تا به حال به پوشش مجری های زن دقت کردین؟

این بندگان خدا از اونجایی که تحت نظارتِِ وزارتِ

فرهنگ و ارشاد اسلامی هستند ، گاها" مانتوهایی

به تن می کنند چنان گشاد و طویل ،

 که بندگان خدا در اون غرق می شن .

علی الخصوص که مانتو عاریه باشه و برای خودشون هم نباشه!

آستین ها رو به اجبار تا می زنند و یک جلوه ی ناپسندی

رو به وجود می یارن . از اون گذشته این چادر های ملی

که به تازگی خیلی از مجری ها سر می کنند و رنگی هستند

کلا" حال آدم رو دگرگون می کنند . به گونه ای که بنده

تذکر هم دادم ، اصلا" قشنگی چادر به مشکی بودنش

 فردا همه با چادر گل منگلی پا شن  بیان بیرون خوبه؟!

اصلا" یعنی که چی؟!!! مگه با تغییر رنگ چادر،

 ملت از افسردگی می یان بیرون؟!!!

چادر رو ملی کردن هیچی نگفتیم ، تنگش کردن

هیچی نگفتیم ، دیگه رنگی اش نکنید و تن ملت کنید!!!

 

 





نوشته شده در تاریخ شنبه 10 مهر 1389 توسط ستاره

سلام...همه کسایی که دانشجو هستن میدونن وقتی اسم معارف میاد

چه عذابی یادشون میاد...کلاسای بیخود که فقط به درد بالا بردن معدل

میخوره که گاهی توی دانشگاهی مثل دانشگاه ما یه عامل نزول معدله...

شخصا سر این کلاسا پیرمیشم بس که منطقهای بیخود میشنوم که از

طرف بچه هام تایید میشه...وای...ازترس حرف نمیزنم،ولی مگه

میشه...خلاصه من یه بار قسر در رفتم سر همین طاقت نیوردنم

ولی یه سوال پرسیدم سر جلسه اول کلاس...شمام نظرتونو بگید...

بچه ها انقدر خوبه آدم مسجد بسازه به عنوان باقیات الصالحات...ولی

خوش به حال اونی که مسجد بسازه آیت الله بهجت توش نماز بخونهو

بیچاره اونی که مسجد بسازه یه آدم عادی توش نماز بخونه

من این حرفو قبول ندارم...

شما انسانی و عقل و قدرت انتخاب داری،قبول نداشته باش.

گفتم:ثواب نماز من با یه عالم پیش خدا فرق نداره ولی تاثیرش تو زندگی

اون بهتر بوده.اون از ثواب نمازش تو زندگی معنویش استفاده کرده ولی من

نتونستم...ولی ثواب ما دو تا پیش خدا فرق نداره...

نماز من ثوابش کمه...

حالا نظر تو چیه؟





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 مهر 1389 توسط نادیا

دخترک كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و برمی‌گشت...

با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه مثل همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.

بعد از ظهر كه شد، ‌هوا بد شد و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.

مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت كه با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.

اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود، ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌كرد و لبخند می زد و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می‌شد.

زمانیكه مادر اتومبیل خود را به كنار دخترك رساند، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید: چكار می‌كنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟

دخترك پاسخ داد: من سعی می‌كنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می‌گیرد!

باشد كه خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی كنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نكنید!


این مطلب رو از وبلاگ یکی از بچه ها گرفتم...





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 مهر 1389 توسط نادیا
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


Blog Skin