تبلیغات
دل نوشته ها
دل نوشته ها
سلام مهربون خوش اومدی

نخست:هنگامیکه به پستی تن میداد که بلندی یابد.

دوم:آنگاه که در برابر از پا افتادگان میپرید.

سوم:آنگاه که میان آسان و دشوار مختار شد و اسان رابرگزید.

چهارم:آنکه گناهی مرتکب شدو با یادآوری اینکه دیگران نیزهمچون

اودست به گناه میزننددلداری داد.

پنجم:آنگاه که از ناچاری،تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیباییش

راناشی از توانایی دانست.

ششم:آنگاه که زشتی چهره ای رانکوهش کرد،حال آنکه

یکی از نقابهای خودش بود.

هفتم:آنگاه که آوای ثنا سر داد و آن را فضیلت پنداشت.

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 10 آبان 1389 توسط نادیا

دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعیدویاسر وایضا صفر

با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!

یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود

بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم

بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر

خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی

 





نوشته شده در تاریخ شنبه 8 آبان 1389 توسط نادیا

گربه ای که از درخت بالا نرود نمیتواند به سگ جواب سر بالا بدهد.

 

 آنچنان با تو یکی شده ام که وقتی نیستی به دنبال خودم میگردم.

 

بلبلی که تارهای صوتی اش را از دست داده بود، انگشت پایش را

 داخل دهانش کرده بود و داشت سوت بلبلی میزد.

 

عنکبوت مهربان با تارش برای مگس پلیور بافته است.

 

زنبوری که روی گل قالی نشسته باشد دست خالی به کندو

 برمیگردد.

 

سطل زباله در اثر مسمومیت در گذشت.

 

عاشق خربزه ام. چون مثل هندوانه دونه هاشو تو سلول انفرادی

 حبس نمیکنه.

 

به ماهی فکر کردم، چون به آب فکر نکرده بودم ماهی فکرم مرد.

 

مورچه ها به دلیل مشغله ی زیاد نه ماه عسل دارند و نه سیزده بدر.

 





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 آبان 1389 توسط نادیا
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


Blog Skin