دل نوشته ها
سلام مهربون خوش اومدی

 

ما که اطفال این دبستانیم

از کتاب و قلم گریزانیم

غالبا" تخس و لوس و بی ادبیم

موی ژولیده و پریشانیم

اول ترم فکر شیطنتیم

آخر ترم درس می خوانیم

موقع امتحان پایان ترم

بس که در مانده و پریشانیم

خیره بر برگه بغل دستی

لاجرم مثل فکس می مانیم

بی هدف می رویم دانشگاه

ارزش علم را نمی دانیم

بعد طی مدارج عالی

لنگ شغلی شریف می مانیم

عوض حرفه ای درآمد زا

در مسنجر تمام شب ON ایم

سالها در پی مدرکی هستیم

تا که فامیل را بچزانیم

 





نوشته شده در تاریخ شنبه 17 مهر 1389 توسط ستاره

اون سال تو دانشگاه قبول شدم

. و احترامم بیشتر شده بود و پسر نابغه آذر خانم بودم

دیگه دیوونگی های بهاری رو

. با خریدن لباس نو و هدیه دادن به دیگران تسکین می دادم

. این قرار رو بعد از اینکه وارث سارا خانم شدم ، با خودم گذاشتم

نزدیک عید نوروز تصمیم گرفتم به پرورشگاه برم

. و برای بچه ها هدیه ببرم

،دختر جوانی رو دیدم که سرپرست بچه ها بود

. مهرش به دلم نشست اسمش بهار بود

. از اون روز به بعد هر روز به بهانه ای به اونجا می رفتم

،این بار دیگه واقعا عاشق شده بودم

!اما نگران بودم به مادرم بگم و با این قضیه کنار نیاد

.می خواستم بعد از تحویل سال به پرورشگاه برم

 مادرم گفت هوشنگ جان می شه منم باهات بیام؟

.گفتم: چرا نمی شه؟ بریم

،وقتی به پرورشگاه رسیدم

،مادرم و بهار طوری همدیگه رو در آغوش گرفتن

! انگار سالها بود همدیگه رو می شناسن

،وقتی قضیه رو به مادرم گفتم نه تنها ناراحت نشد

! بلکه استقبال هم کرد

. غافل از اینکه مادرم تمام این مدت مواظب من بود

،مادرم جعبه کوچیکی رو دستم داد

،و گفت حالا که عاقل شدی

. می خوام یک جایزه ارزشمند بهت بدم

.جعبه رو که باز کردم دو حلقه زیبا بسیاز زیبا دیدم

،هوشنگ جون بهار از تمام زندگی ماخبر داره

.و تو رو واقعا دوست داره

«مبارک باشه»

.و اینطور شد که در عید نوروز خوشبخت ترین مرد دنیا شدم

پایان

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 اسفند 1388 توسط ستاره

.فردای اون شب به سه دلیل کتک خوردم

،نرفتن به مدرسه ،دروغ گفتن به معلم

!و نامه ای که به سارا خانم نوشته بودم

.مادرم از همسایه ها خجالت می کشید

،چون سارا خانم به همه گفته بود

، پسر خل آذر خانم براش نامه نوشته

!و از دختر نداشته اش خواستگاری کرده

،همسایه ها منو که می دیدند

، یا پوزخند می زندن

. یا پشتشون رو به من می کردن و رد می شدن

!یک سال به خودم مسلط شدم مامانم فکر کرد عاقل شدم

!نمی دونم با این همه خل بازی چطور شاگرد اول می شدم

.سال دوم دبیرستان بودم دوباره دیوونگی بهار اومد سراغم

!شنیدم حال سارا خانم خوب نیست

!رفتم عیادتش. چقدر پیر و تکیده شده بود

...هوشی من دارم می میرم

.خدا نکنه

،هوشی منو ببخش من به تو بدی کردم

. تو تنها کسی بودی که به من محبت کردی

.هیچ وقت هیچ کس به من محبت نکرد

می دونم تو پسر خوبی هستی

، من تو رو مثل پسر نداشته ام دوست داشتم

! اما نمی دونم چرا بهت بدی کردم

،منو ببخش من هیچ کس رو ندارم

 وصیت کردم همه اموالم رو به تو بدن. منو می بخشی؟

.خدا ببخشه من که ازشما دلخور نبودم

.سارا خانم مرد و من شدم وارث او. مادرم راضی نبود

،اون عید با یاد سارا خانم گذشت

. دلم فرصتی برای دیوونه بازی پیدا نکرد

خونه سارا خانم رو به یک پدر و دختر اجاره دادم

.و اتفاقی فهمیدم اسم اون دختر شیرینه

.ماهها گذشت و نزدیک عید شد و دلم باز هوایی شد

،به اون خانواده کمک کردم تو خونه تکونی و خرید

!و حتی قبول نمی کردم ازشون پول بگیرم

،روزی که شیرین اصرار کرد بابت خرید ها پول بگیرم

.کاغذی کف دستش گذاشتم و دور شدم

نوشته بودم

.فکر کنم دوست دارم با شما ازدواج کنم

، اگر کمی صبر کنید با پدرتان صحبت می کنم

. و شما خوشبخت ترین زن دنیا می شوید

،این بار چنان کتک مفصلی از مرد همسایه

.که فهمیدم همسر شیرین بود) خوردم که مغزم تکون خورد)

،مادر بیچاره ام به اونها حالی کرد که کمی خل هستم

.و نزدیک بهار حالم دگرگون می شه

.شیرین و همسرش از اون خونه رفتن

....من موندم و شرمندگی

. دیگه تصمیم گرفتم افسار دلم رو به دستم بگیرم

...ادامه دارد





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 اسفند 1388 توسط ستاره

.بهار که می رسید تپش قلبم شدت می گرفت

.این عادت دیرینه من بود از بچگی همینطوری بودم

،وقتی کلاس پنجم ابتدایی بودم

!تپش های قلبم منو به دردسر انداخت

از ازدواج حرفی شنیده بودم اما نمی دونستم مفهوم اون چیه؟

.نامه ای به معلمم نوشتم و کارت تبریکی لای اون گذاشتم

:نوشته بودم

.معلم عزیزم دوست دارم داماد شما بشوم

، اگر چند سال صبر کنید

،با دخترتان ازدواج می کنم

. و به تلافی زحمات شما او خوشبخت می شود

،بعد از تعطیلات نوروز مادرم رو به مدرسه فرا خوندن

،و نامه رو به دستش دادن

.کتک مفصلی خوردم و قول دادم دیگه از این کارها نکنم

!ولی مگه دست خودم بود هر باز نزدیک عید قلبم دیوونه می شد

،اما یاد کتکی که خورده بودم می افتادم

. و کمی از کارهای جنون آمیز دست می کشیدم

،کلاس سوم راهنمایی بودم 

.دیگه نتونستم دیوونگی بهاری رو کنترل کنم

،احساس کردم بیوه پنجاه ساله آقا مجید دختری داره

 که پیش آقا مجید مونده و من می تونم خوشبختش کنم

.خانه سارا خانم دیوار به دیوار ما بود. مشغول رفت رو روب دیدمش

.اومدم کمکتون کنم

«به به آقا هوشی گل»

!من دیگه هوشی نیستم سارا خانم

.بزرگ شدم و هوشنگ شدم

!راست می گی ها اصلا یادم نبود

دیگه یادتون می مونه؟

.سعی می کنم

.هوشی حالا که زحمت می کشی بیا این پرده ها رو باز کن

.روی چشمم

...از اون به بعد

،هوشی پرده ها رو بزن

، هوشی شیشه ها رو پاک کن

، هوشی من می رم خرید

.قربون دستت بعد از گردگیری حیاط رو هم جارو کن

... هوشی... هوشی... هوشی

!و من همچنان هوشی موندم و مثل دراز گوش کار کردم

.سه روز مدرسه نرفتم و خونه سارا خانم رو برق انداختم

،روز چهارم که به مدرسه رفتم

هوشنگ چرا غیبت داشتی؟

!آقا اجازه مریض بودم

گواهی دکتر آوردی؟

!آقا دکتر نرفتم خونه بودم

.باشه به مادرت بگو بیاد مدرسه

.آقا مادرم نمی تونه بیاد

!پس خودت هم نیا

آقا ترو خدا خواهش می کنم می شه خالم بیاد؟

.یه بزرگتر بیاد کافیه

،اون روز عصر پیش سارا خانم رفتم

سارا خانم می شه فردا بیاین مدرسه ما؟

!!!چرا؟

.جشن پایان ساله

چرا مامانتو نمی بری؟

.نه... بیاین غیبت سه روزه منو موجه کنین

!به من چه بابا نداری، مامان که داری

!آخه من به شما کمک کردم و سه روز نرفتم مدرسه

تو غلط کردی مگه من از تو دعوت کردم؟

! من چه می دونستم باید می رفتی مدرسه

.حالا به من هیچ ربطی نداره

...آخه من به خاطر شما

.خاطر ماطر نداره. دیگه هم حق نداری بیا در خونه من

نامه ای برای سارا خانم نوشتم

،سارا خانم عزیز من دوست داشتم داماد شما بشوم

. اما افسوس قدر مرا ندانستید

، شاید اگر قدرم رو می دونستید

. چند سال بعد دخترتان خوشبخت ترین زن دنیا می شد

« عید شما مبارک »

...ادامه دارد





نوشته شده در تاریخ شنبه 15 اسفند 1388 توسط ستاره

این داستان رو یکی از دوستان برام میل کرده

خوندنش خالی از لطف نیست

 

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
 

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
 

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»





نوشته شده در تاریخ جمعه 30 بهمن 1388 توسط ستاره
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


Blog Skin