تبلیغات
دل نوشته ها
دل نوشته ها
سلام مهربون خوش اومدی

این داستان بر اساس واقعیت و در زمان حال اتفاق افتاده

مردی که بسیار بسیار خسیس بود در یک مزرعه زندگی می کرد و یک گوسفند هم داشت .خب کسی که خسیس باشه اصولا رفت و آمد آنجنانی هم نداره!همسر این مرد با هزار خواهش و تمنا مرد رو وادار کرد که بعد از قرنی یک مهمونی ترتیب بدن و از فامیل دعوت به عمل بیاوردند. مرد خسیس با سر و ته زدن عده کثیری از جمع  یک عده کمی رو دعوت کرد.روز مهمونی همه خوشحال از اینکه بالاخره مرد خسیس طلسم رو شکست و یک مهمونی داد مشغول گپ زدن بودن. بعد از صرف نهار صدای ناله ای توجه اونها رو به خودش جلب کرد. جویای مسئله شدن، مرد خسیس  سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت.یکی از مهمانها با کنجکاوی زیاد پی برد که برای یک وعده نهار این مرد قسمتی از ران گوسفند بیچاره رو بریده و اون رو به حال خودش رها کرده!!! خب بالاخره بقیه گوسفند حیف بود که خرج بشه یحتمل  در آینده قسمتی که بریده شده خود به خود ترمیم می شده یک عدد پا هم در اون محل روییده می شد!!!

 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 خرداد 1389 توسط ستاره

اون سال تو دانشگاه قبول شدم

. و احترامم بیشتر شده بود و پسر نابغه آذر خانم بودم

دیگه دیوونگی های بهاری رو

. با خریدن لباس نو و هدیه دادن به دیگران تسکین می دادم

. این قرار رو بعد از اینکه وارث سارا خانم شدم ، با خودم گذاشتم

نزدیک عید نوروز تصمیم گرفتم به پرورشگاه برم

. و برای بچه ها هدیه ببرم

،دختر جوانی رو دیدم که سرپرست بچه ها بود

. مهرش به دلم نشست اسمش بهار بود

. از اون روز به بعد هر روز به بهانه ای به اونجا می رفتم

،این بار دیگه واقعا عاشق شده بودم

!اما نگران بودم به مادرم بگم و با این قضیه کنار نیاد

.می خواستم بعد از تحویل سال به پرورشگاه برم

 مادرم گفت هوشنگ جان می شه منم باهات بیام؟

.گفتم: چرا نمی شه؟ بریم

،وقتی به پرورشگاه رسیدم

،مادرم و بهار طوری همدیگه رو در آغوش گرفتن

! انگار سالها بود همدیگه رو می شناسن

،وقتی قضیه رو به مادرم گفتم نه تنها ناراحت نشد

! بلکه استقبال هم کرد

. غافل از اینکه مادرم تمام این مدت مواظب من بود

،مادرم جعبه کوچیکی رو دستم داد

،و گفت حالا که عاقل شدی

. می خوام یک جایزه ارزشمند بهت بدم

.جعبه رو که باز کردم دو حلقه زیبا بسیاز زیبا دیدم

،هوشنگ جون بهار از تمام زندگی ماخبر داره

.و تو رو واقعا دوست داره

«مبارک باشه»

.و اینطور شد که در عید نوروز خوشبخت ترین مرد دنیا شدم

پایان

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 اسفند 1388 توسط ستاره

.فردای اون شب به سه دلیل کتک خوردم

،نرفتن به مدرسه ،دروغ گفتن به معلم

!و نامه ای که به سارا خانم نوشته بودم

.مادرم از همسایه ها خجالت می کشید

،چون سارا خانم به همه گفته بود

، پسر خل آذر خانم براش نامه نوشته

!و از دختر نداشته اش خواستگاری کرده

،همسایه ها منو که می دیدند

، یا پوزخند می زندن

. یا پشتشون رو به من می کردن و رد می شدن

!یک سال به خودم مسلط شدم مامانم فکر کرد عاقل شدم

!نمی دونم با این همه خل بازی چطور شاگرد اول می شدم

.سال دوم دبیرستان بودم دوباره دیوونگی بهار اومد سراغم

!شنیدم حال سارا خانم خوب نیست

!رفتم عیادتش. چقدر پیر و تکیده شده بود

...هوشی من دارم می میرم

.خدا نکنه

،هوشی منو ببخش من به تو بدی کردم

. تو تنها کسی بودی که به من محبت کردی

.هیچ وقت هیچ کس به من محبت نکرد

می دونم تو پسر خوبی هستی

، من تو رو مثل پسر نداشته ام دوست داشتم

! اما نمی دونم چرا بهت بدی کردم

،منو ببخش من هیچ کس رو ندارم

 وصیت کردم همه اموالم رو به تو بدن. منو می بخشی؟

.خدا ببخشه من که ازشما دلخور نبودم

.سارا خانم مرد و من شدم وارث او. مادرم راضی نبود

،اون عید با یاد سارا خانم گذشت

. دلم فرصتی برای دیوونه بازی پیدا نکرد

خونه سارا خانم رو به یک پدر و دختر اجاره دادم

.و اتفاقی فهمیدم اسم اون دختر شیرینه

.ماهها گذشت و نزدیک عید شد و دلم باز هوایی شد

،به اون خانواده کمک کردم تو خونه تکونی و خرید

!و حتی قبول نمی کردم ازشون پول بگیرم

،روزی که شیرین اصرار کرد بابت خرید ها پول بگیرم

.کاغذی کف دستش گذاشتم و دور شدم

نوشته بودم

.فکر کنم دوست دارم با شما ازدواج کنم

، اگر کمی صبر کنید با پدرتان صحبت می کنم

. و شما خوشبخت ترین زن دنیا می شوید

،این بار چنان کتک مفصلی از مرد همسایه

.که فهمیدم همسر شیرین بود) خوردم که مغزم تکون خورد)

،مادر بیچاره ام به اونها حالی کرد که کمی خل هستم

.و نزدیک بهار حالم دگرگون می شه

.شیرین و همسرش از اون خونه رفتن

....من موندم و شرمندگی

. دیگه تصمیم گرفتم افسار دلم رو به دستم بگیرم

...ادامه دارد





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 اسفند 1388 توسط ستاره

.بهار که می رسید تپش قلبم شدت می گرفت

.این عادت دیرینه من بود از بچگی همینطوری بودم

،وقتی کلاس پنجم ابتدایی بودم

!تپش های قلبم منو به دردسر انداخت

از ازدواج حرفی شنیده بودم اما نمی دونستم مفهوم اون چیه؟

.نامه ای به معلمم نوشتم و کارت تبریکی لای اون گذاشتم

:نوشته بودم

.معلم عزیزم دوست دارم داماد شما بشوم

، اگر چند سال صبر کنید

،با دخترتان ازدواج می کنم

. و به تلافی زحمات شما او خوشبخت می شود

،بعد از تعطیلات نوروز مادرم رو به مدرسه فرا خوندن

،و نامه رو به دستش دادن

.کتک مفصلی خوردم و قول دادم دیگه از این کارها نکنم

!ولی مگه دست خودم بود هر باز نزدیک عید قلبم دیوونه می شد

،اما یاد کتکی که خورده بودم می افتادم

. و کمی از کارهای جنون آمیز دست می کشیدم

،کلاس سوم راهنمایی بودم 

.دیگه نتونستم دیوونگی بهاری رو کنترل کنم

،احساس کردم بیوه پنجاه ساله آقا مجید دختری داره

 که پیش آقا مجید مونده و من می تونم خوشبختش کنم

.خانه سارا خانم دیوار به دیوار ما بود. مشغول رفت رو روب دیدمش

.اومدم کمکتون کنم

«به به آقا هوشی گل»

!من دیگه هوشی نیستم سارا خانم

.بزرگ شدم و هوشنگ شدم

!راست می گی ها اصلا یادم نبود

دیگه یادتون می مونه؟

.سعی می کنم

.هوشی حالا که زحمت می کشی بیا این پرده ها رو باز کن

.روی چشمم

...از اون به بعد

،هوشی پرده ها رو بزن

، هوشی شیشه ها رو پاک کن

، هوشی من می رم خرید

.قربون دستت بعد از گردگیری حیاط رو هم جارو کن

... هوشی... هوشی... هوشی

!و من همچنان هوشی موندم و مثل دراز گوش کار کردم

.سه روز مدرسه نرفتم و خونه سارا خانم رو برق انداختم

،روز چهارم که به مدرسه رفتم

هوشنگ چرا غیبت داشتی؟

!آقا اجازه مریض بودم

گواهی دکتر آوردی؟

!آقا دکتر نرفتم خونه بودم

.باشه به مادرت بگو بیاد مدرسه

.آقا مادرم نمی تونه بیاد

!پس خودت هم نیا

آقا ترو خدا خواهش می کنم می شه خالم بیاد؟

.یه بزرگتر بیاد کافیه

،اون روز عصر پیش سارا خانم رفتم

سارا خانم می شه فردا بیاین مدرسه ما؟

!!!چرا؟

.جشن پایان ساله

چرا مامانتو نمی بری؟

.نه... بیاین غیبت سه روزه منو موجه کنین

!به من چه بابا نداری، مامان که داری

!آخه من به شما کمک کردم و سه روز نرفتم مدرسه

تو غلط کردی مگه من از تو دعوت کردم؟

! من چه می دونستم باید می رفتی مدرسه

.حالا به من هیچ ربطی نداره

...آخه من به خاطر شما

.خاطر ماطر نداره. دیگه هم حق نداری بیا در خونه من

نامه ای برای سارا خانم نوشتم

،سارا خانم عزیز من دوست داشتم داماد شما بشوم

. اما افسوس قدر مرا ندانستید

، شاید اگر قدرم رو می دونستید

. چند سال بعد دخترتان خوشبخت ترین زن دنیا می شد

« عید شما مبارک »

...ادامه دارد





نوشته شده در تاریخ شنبه 15 اسفند 1388 توسط ستاره

در زمانهای قدیم مرد تاجری بود  که ثروت زیادی داشت.این مرد دو پسر داشت .

در اواخر عمرش به پسرانش گفت:می دانید که من ثروت فراوانی دارم

می خواهم شما از این ثروت به خوبی بهره ببرید.

می خواهم تا زنده هستم اموالم را بین شما تقسیم کنم،

 تابدانم چگونه از آن استفاده می کنید!

پسر بزرگتر ثروتش را صرف ساختن چندین خانه در چند شهر مختلف کرد.

پسر کوچکتر به کاروانسراها رفت و تاجری را دید،

 که آن مکان را برای خود کسر شان می دانست.

آنها را با خود به کاخ آورد و 15-10 روز از آنها پذیرایی کرد.

در آخر به آنها هدایایی داد و گفت اگر باز هم به این شهر آمدید به من سر بزنید.

و به همین ترتیب از چند تاجر دیگر از شهر های مختلف پذیرایی کرد.

همه آن تاجرها از او دعوت کردن که اگر روزی به شهرشان رفت حتما آنها را مطلع کند.

بعد از گذشت سالیان مرد رو به فرزندانش کرد و گفت:

می خواهم بدانم از ثروتتان چگونه استفاده کردید؟!

هر کدام شرح دادند که چگونه از ثروت خود استفاده کردند.

پدر رو به فرزند بزرگتر گفت:من را به یکی از آن خانه ها ببر.

در وسط راه باران گرفت و به خانه که رسیدند هیزمها خیس شده بود،

آن شب سرد را هر طور که بود گذراندند.

مرد از فرزندش پرسید در دیگر شهرها هم اینگونه خانه ساخته ای؟!!!

فردای آن روز به خانه بازگشتند و پدر به خاطر سرمای آن شب به شدت مریض شد.

چند وقت بعد از فرزند کوچکتر پرسید لابد تو هم ابنگونه خانه ساخته ای؟

به همراه فرزند کوچکتر به یکی از شهر های اطراف رفتند

پسر به دوستانش خبر داد  و آنها به بهترین نحو از پدر و پسر پذیرایی کردند.

روز آخر هم هدایایی به آنها دادن و گفتند باز هم به ما سر بزنید.

پدر فرزندان خود را صدا کرد و به فرزند اول گفت:

تو در چندین شهر خانه ساختی اما به چه دردت خورد ؟

و به فرزند کوچکتر گفت:کار تو درست است ،تو خانه ای از دل ساختی نه گِل.

پسر بزرگتر به پدر قول داد که از این به بعددر انجام کارهای خود،

 عقل و دور اندیشی بیشتر به کار ببرد.





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 2 اسفند 1388 توسط ستاره

این داستان رو یکی از دوستان برام میل کرده

خوندنش خالی از لطف نیست

 

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
 

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
 

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»





نوشته شده در تاریخ جمعه 30 بهمن 1388 توسط ستاره

در مجلس رسول خدا(ص)افراد معمولآ دایره وار می نشستند.

هر کس که وارد می شد هر جا که خالی بود می نشست.

نه اینکه افراد مجبور باشند جا خالی کنندتا کسی بالای مجلس بنشیند.

یکی از مسلمانان فقیر وارد شد،

 و در کنار شخصی که به اصطلاح اشرافی بود نشست.

آن مرد از روی جاهلیت خود را کنار کشید.

رسول اکرم متوجه شد؛به او گفت چرا چنین کاری کردی؟

ترسیدی چیزی از ثروتت به او بچسبد؟یا چیزی از فقر او به تو بچسبد؟

نه...یا رسول الله. پس چرا چنین کاری کردی؟

اشتباه کردم.غلط کردم.

به جریمه این اشتباه نیمی از دارایی خود را به او می بخشم.

به آن برادر مؤمن گفتند آنرا تحویل بگیر.

 گفت: نمیگیرم.

گفتند چرا؟تو که نداری؟

گفت: می ترسم بگیرم و همانند این مرد اشرافی غرور مرا در بر گیرد.





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 بهمن 1388 توسط ستاره

سارا تو اتاقش صداشون رو شنیده بود حرف به اینجا که رسید خیالش راحت شد،

فکر می کرد مادر دیگه تنهاشون نمی گذاره!

اما یک غصه باقی بود مادر باز چیز تازه ای می خواست!

بعد از اون روز مادر روزی ده بار از پدر طلاق می خواست!

با عقل کودکانه اش فهمیده بود که مادر به طلاق بیشتر از چیزهای دیگه نیاز داره.

چند سالی بود به قلکش دست نزده بود،

حالا لابد انقدر پول بود که بتونه یک سبد، یک کیلو یا شاید هم یک بسته طلاق بخره!

نمی دونست می تونه اون رو با خورش بیاره یا نه؟!

بزرگ بود، کوچیک بود، خوردنی بود، پوشیدنی بود! 

همین قدر می دونست که تا اون رو بدست نیاره نمی تونه به خونه برگرده.

دست به جیب برد و نشانی جایی رو که طلاق می فروختن رو بیرون کشید،

کاغذ رو باز کرد و به خطوط نامفهوم اون خیره شد.

مادر چند شب قبل این برگه رو به پدر داده بود و پدر با عصبانیت اون رو، روی میز پرت کرد.

و سارا اون کاغذ رو یواشکی بدون اینکه اونها متوجه بشن برداشته بود.

کاغذ رو تا کرد وتو جیبش گذاشت.

گم شده بود، این تنها چیزی بود که بهش فکر می کرد.

می ترسید قبل از اینکه طلاق رو برای مادرش بخره توی برف بمیره!!!

دیگه نای راه رفتن نداشت،سرما رو حس نمی کرد.

مقابل چشمهای نیمه بازش یک بسته کادو پیچ شده پر از طلاق،

با روبانهای رنگی چرخ می خورد!

با نگاهش از خدا کمک خواست، ساده و کودکانه.

«و خدا به فریادش رسید»

یک سیاهی از دور پیدا شد،

معلم روستا بود؛ نفس زنان به نزدیک سارا اومد؛شاید از شهر بر می گشت.

پلک های سارا روی هم اومد و دیگه چیزی نفهمید!

چشم هاش در خانه آقا معلم باز شد،چند دقیقه ای با هم حرف زدند و دوباره خوابش برد.

شب روی سر روستا سایه انداخته بود،

 که پدر و مادر سارا سراسیمه خودشون رو به خونه آقا معلم رسوندن.

پدر به معاینه سارا مشغول شد،مادر وحشت زده بر جا خشکش زده بود.

مریم جان سارا رو از کجا پیدا کردین؟!

می خواست به شهر بره تا چیزی بخره...!

هر دو خیره به مریم نگاه می کردند.

مریم با بغض ادامه داد:

می خواست برای مادرش طلاق بخره!!! یک  کیلو، دو متر،سه من،نمی دانم چقدر؟!

اما آنقدر که مادرش با پدر دعوا نکنه و دیگه انقدر طلاق نخواد!!!

مادر گریان چشم به زمین دوخت،پدر دلمرده تر از اونی بود که بخواد حرف بزنه؛

سرش رو روی میز گذاشت و ها های گریه کرد.

مادر سارا هم حال و روز خوشی نداشت. نادم و پشیمان، اشک می ریخت.

پدر سارا رو برداشت و به خونه رفتند.

مادر سوپ گرمی درست کرد و برای سارا کوچولو برد.

پدر هنوز متحیر بود،انگار سعادت باز آمده اش رو باور نداشت!

سارا در بستر نیم خیز شد چیزی آشنا اونها رو بهم پیوند داده بود.

از میان برف ها زیر آسمان آبی خدا صدای خنده شان دل شب را روشن کرد.

 

 

                                                                                     پایان

 





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 بهمن 1388 توسط ستاره

،سکوت همه جا رو قراگرفته بود،انگار فقط او بود و خدا

. دست های کوچیکش رو رو به آسمون گرفت

.زیر لب دعا کرد دلش کمی آروم گرفت

،خواست به راهش ادامه بده اما سوزشی تو معده اش احساس کرد

.لقمه ای نان و پنیراز کوله پشتی اش بیرون آورد و مشغول خوردن شد

،توی خیالش مدام لحظه ای رو تصور می کرد

،که مادرش اون هدیه رو از دست سارا کوچولو با خوشحالی می گیره

.و شادی به خونه اشون راه پیدا می کنه

،به زحمت توی برفها جابجا می شد

.دلش یک فنجون چای داغ می خواست که مادرش براش می ریخت

،اما مادر مدتی بود که دیگه حال و حوصله نداشت

.چند ماهی می شد که پاش رو توی یک کفش کرده بود و خواسته اش رو تکرار می کرد

،ماهها بود که دیگه بچگی نکرده بود و کمتر تو دست و پای مادرش می پیچید

.در عالم بچگی فهمیده بود که مادر از چیزی رنجیده و با پدر قهر کرده

!هر بار به یک دلیل

،مادر، بچه یک شهر بزرگ بود و نمی تونست با زندگی در روستا خو بگیره

،مدام بهونه می گرفت.او برای موندن در روستا مرتب از پدر باج می گرفت

.خانه بزرگتر،اثاثیه بیشتر ، زرق و برقی که در روستا معنی نداشت

!یک روز بهانه آب سرد، یک روز شکایت هوای سرد، که همه رو پدر به نوعی حل کرده بود

.وضع اونها با مردم روستا قابل قیاس نبود،اما مادر هیچ وقت راضی نمی شد

!!!پدر انگار به زور نگهش داشته بود

!حتی انگار حضور سارا هم نمی تونست مهم ترین دلیل مادر برای موندن کنار پدر باشه

.دلش غصه دار شد، اشک گوشه چشمش جمع شد

.خسته شده بود،سرما پوستش رو سوزن سوزن می کرد

،پاهاش درد می کرد،چند بار توی دستهاش دمید تا انگشتهاش جون گرفت

. شال رو محکمتر بست و به راهش ادامه داد

!وقتی فکر می کرد زمان زودتر می گذشت

:مادر نمی خواست در روستا بمونه اما پدر پزشک بود و می گفت

!من با تو عهد کردم شرط گذاشتم تو هم قبول کردی

،اما مادر غرولند کنان می گفت: دیگه خسته شدم تو هم عهدت رو به این مردم ادا کردی

!!!خسته شدم! دیگه بسه! ما هم آدمیم

،آنقدر گفت و گفت، تا اینکه پدر راضی شد و تقاضای انتقالی داد مادر مدتی خوشحال بود

،اما همینکه فهمید باید به انتظار جایگیزین باشن و این مدتی طول می کشه

. باز گریه و زاری رو سر داد

!آخر سر هم گفت: تا اون موقع من و سارا می ریم خونه مامانم

!پدر که عصبانی شده بود گفت: یا با خانواده می ری یا تنها باید بری

!!!مادر گفت: پس طلاق می خوام

...ادامه دارد





نوشته شده در تاریخ شنبه 10 بهمن 1388 توسط ستاره

چند روزی می شد که این فکر در ذهنش لانه کرده بود

. و از آن وقت تلاش کرده بود که آنچه در خیالش بود را بروز دهد

دیگه وقتش رسیده بود سنگینی رازی که در سینه اش بود 

. آزارش می داد چند بار دیگه به موضوع فکر کرد

.اما همه چیز ساده تر از اونی بود که بزرگتر ها تصور می کردن

،پلک هاش خسته و سنگین بود

.اما حتی یک لحظه هم نمی تونست از شر افکاری که تو ذهنش بود رهایی پیدا کنه

،هوا هنوز تاریک و روشن بود که از تخت بیرون پرید

، صدای خروس همسایه که همیشه مادر را آزار می داد

.حضور صبح را نوید می داد

. نرم و بی صدا کمد لباسهاش رو باز کرد وکاپشن صورتی لطیفی رو بیرون کشید

.تکه های سفالی قلک شکسته رو آهسته کنار زد وپولی رو که پس انداز کرده بود برداشت

.جلوی در لحظه ای متفکرانه ایستاد و به آسمان خیره شد برف ریز و تند می بارید

!یک دل می گفت:نرو مگه نمی بینی برف چه بی رحم روی همه چیز رو پوشونده

اصلا اگه تا شهر رفتی و پولت به هدیه مادر قد نداد چی؟

،یک دل هم نهیب می زد که این کار فقط از تو بر می یاد

. مگه ندیدی دیشب باز هم آسمون خونه بارونی بود

!تو می دونی مادر چی می خواد و برو و این ابر بلا رو از خونه ببر

کلاه پشمی اش رو تا روی ابروهاش پایین کشید

. دستش هاش رو با نفسهاش گرم کرد و در رو آرام بست و راه افتاد

از خیال شادی مادر عزمش جزم شد و ته دلش غنج می رفت

، پنج شش ساله بود ریز نقش و زبل

.از روی تکه های برف که سد راهش بود پرید

، دری توی کوچه باز شد و مردی به کوچه پا گذاشت

.سارا پشت درختی پنهان شد و مرد رو زیر چشمی پایید

...دزدکی نگاهی به اطراف انداخت کسی نبود جز

. مردی انگار به سارا نزدیک می شد پشت تپه های برف پنهان شد

:مرد که رفت روی پا راست شد و دوید کمی که راه رفت یادش اومد مادرش گفته بود

!راه میان بر بهتر از جاده است فاصله روستا رو تا شهر کم می کنه البته اگه آدم گم نشه

!این اگر آخری رو معناش رو متوجه نشد می ترسید کسی در جاده ببیندش

!ومجبور بشه برگرده. تاظهر راه رفت، تردید به دلش اومد، راه طولانی شده بود

     ... ادامه دارد





نوشته شده در تاریخ جمعه 9 بهمن 1388 توسط ستاره
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


Blog Skin